دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۹

مولوی
ای دوست شکارم و شکاری دارم بیکارنم و بس شگرف کاری دارم
گفتی سر سر بریدن من داری آری دارم نگار آری دارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویرگرِ حالِ عاشقی است که در مقامِ تسلیم و رضا، خود را صیدِ کمندِ عشقِ حضرت دوست می‌بیند. او در عینِ حالی که در چشمِ مردمِ دنیا، انسانی بیکار و بی‌هدف به نظر می‌رسد، در ژرفایِ جانِ خویش درگیرِ بزرگ‌ترین و والاترین کارِ عالم، یعنی سلوکِ الی‌الله است.

شاعر در این سروده، بر جان‌فشانی و سرسپردگی در برابرِ معشوق تأکید می‌ورزد. او نه‌تنها از فدا کردنِ جان و سر در راهِ دوست هراسی ندارد، بلکه با اشتیاقِ تمام، آن را می‌پذیرد و بدین‌سان، معنایِ زندگی را در نفیِ نفس و فنا شدن در عشق می‌جوید.

معنای روان

ای دوست شکارم و شکاری دارم بیکارنم و بس شگرف کاری دارم

ای دوست! من خود در بندِ عشقِ تو اسیرم و همزمان در پیِ صیدِ حقیقت نیز هستم. گرچه از دیدگاهِ سطحیِ اهلِ دنیا، انسانی بیکار و بی‌مشغله به نظر می‌رسم، اما در حقیقت، به والاترین و شگفت‌انگیزترین کارِ هستی مشغولم.

نکته ادبی: واژه بیکار در اینجا به معنای فراغت از کارهای بیهوده و مادی است و در تقابل با شگرف‌کاری، به سلوکِ عرفانی اشاره دارد که از دیدِ عوام پنهان می‌ماند.

گفتی سر سر بریدن من داری آری دارم نگار آری دارم

گفتی که قصدِ کشتنِ مرا داری و می‌خواهی سرم را ببری؛ بله ای نگارِ من، من آن سری را که لایقِ فدایی شدن در راهِ توست، دارا هستم و با جان و دل آن را تقدیمت می‌کنم.

نکته ادبی: سر بریدن کنایه از نفیِ خودخواهی و گذشتن از هستیِ خویش در راهِ محبوب است و تکرارِ آری دارم بر قطعیتِ این میلِ درونی تأکید می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) شکارم و شکاری دارم

اشاره به همزمانیِ اسارتِ عاشق در دستِ معشوق و تلاشِ همزمانِ او برای یافتنِ حقیقت که حالتی متناقض‌نما ایجاد کرده است.

تضاد بیکارنم و بس شگرف کاری دارم

تضاد میانِ نگاهِ ظاهریِ مردم (بیکاری) و واقعیتِ درونیِ شاعر (انجامِ کاری بس بزرگ و ارزشمند).

کنایه سر بریدن

کنایه از گذشتن از جان و نفیِ خودخواهی و منیت در راهِ رسیدن به معشوق.

تکرار آری دارم

تکرارِ عبارات برای القایِ حسِ اشتیاق و تأکید بر پذیرشِ مشتاقانه یِ قربانی شدن در راهِ دوست.