دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۱

مولوی
افتاده مرا عجب شکاری چکنم واندر سرم افکنده خماری چکنم
سالوسم و زاهدم ولیکن در راه گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این دو بیتِ نغز، بیانگر تضاد درونی انسان میانِ تظاهر به پارسایی و زهد، با شعله‌های سرکشِ عشق و کشش‌های قلبی است. شاعر در فضایی آکنده از حیرت و سرگشتگی، خود را در دامِ محبوبی می‌بیند که تمامِ ادعاهای زاهدانه و ظاهرِ آراسته او را به چالش کشیده و او را در وضعیتِ دشوارِ انتخاب میانِ وظیفه و میلِ باطنی قرار داده است.

درونمایه‌ی اصلی این ابیات، غلبه‌ی ناگهانیِ شورِ عشق بر عقل و خویشتن‌داری است. شاعر با لحنی که آمیزه‌ای از اعتراف، حیرت و پرسشگری است، مخاطب را با بحرانِ فکریِ خویش روبرو می‌کند؛ بحرانی که در آن، نقابِ زهدِ ظاهری در برابرِ جذابیتِ شیرینِ وصل، به‌شدت متزلزل می‌شود و شاعر با استیصال می‌پرسد که چگونه می‌تواند در برابر این وسوسه‌ی دلربا ایستادگی کند.

معنای روان

افتاده مرا عجب شکاری چکنم واندر سرم افکنده خماری چکنم

شکارِ شگفت‌انگیزی در مسیرم قرار گرفته است که نمی‌دانم با آن چه کنم؛ همچنین، این دلبستگی حالتی از مستی و بی‌خودی در سرم افکنده که راهِ چاره را بر من بسته است.

نکته ادبی: شکار در اینجا کنایه از معشوق است که صیادِ دلِ عاشق شده و او را به بند کشیده است. خماری اشاره به سنگینی و مستیِ حاصل از عشق است.

سالوسم و زاهدم ولیکن در راه گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم

من در ظاهر، زاهد و پارسا هستم و چهره‌ای متظاهر به دین‌داری دارم، اما در مسیر زندگی، اگر زیبارویی بخواهد مرا ببوسد، چگونه می‌توانم خویشتنداری کنم و دل به او نبازم؟

نکته ادبی: سالوس به معنای ریاکار و اهل تزویر است و نگار در اینجا به معنای معشوقِ زیباچهره است.

آرایه‌های ادبی

کنایه شکاری

معشوق به شکار تشبیه شده که عاشق را صید کرده است.

تضاد زاهدم / بوسه دهد مرا نگاری

تقابل میان منشِ زاهدانه و کشش‌های عاشقانه.

استفهام انکاری چکنم

تکرار واژه چکنم برای بیان استیصال و بی‌چارگی در برابر نیروی عشق.