دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۰

مولوی
اسرار ز دست دادمی نتوانم وانرا بسزا گشاد می نتوانم
چیزیست درونم که مرا خوش دارد انگشت بر او نهادمی نتوانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر به ناتوانیِ زبان و عقل در توصیفِ تجربه‌های متعالی و احوالات درونی می‌پردازد. شاعر از وجودِ حقیقتی در نهادِ خویش سخن می‌گوید که مایه‌ی آرامش و سرورِ اوست، اما این حقیقت چنان لطیف و فراتر از ماده است که نمی‌توان آن را با واژگان محدودِ بشری بیان کرد یا به آن اشاره‌ای ملموس داشت.

درونمایه‌ی اصلی این ابیات، نوعی «حیرتِ عارفانه» است؛ حالتی که در آن، جانِ آدمی با رازی بزرگ گره خورده است، اما توانِ تبیین و ابرازِ آن برای دیگران یا حتی برای خودِ شخص وجود ندارد.

معنای روان

اسرار ز دست دادمی نتوانم وانرا بسزا گشاد می نتوانم

من توانِ آن را ندارم که این رازهای درونی را فاش کنم و از دست بدهم و از سویی دیگر، قادر نیستم این حقایق را آن‌گونه که شایسته و در خورِ آن است، برای دیگران آشکار و بیان کنم.

نکته ادبی: «گشادن» در اینجا به معنای باز کردن و گشودنِ گرهِ سخن و کنایه از بیان کردن است. تکرار واژه‌ی «نتوانم» در پایان هر دو مصراع، بر عجزِ شاعر در برابرِ بزرگیِ این اسرار تأکید دارد.

چیزیست درونم که مرا خوش دارد انگشت بر او نهادمی نتوانم

حقیقتی در وجود من جای دارد که مرا غرق در لذت و خشنودی می‌کند، اما این حقیقت چنان بی‌شکل و اثیری است که نمی‌توانم به آن اشاره کنم یا با انگشت آن را نشان دهم (به معنایِ اینکه نمی‌توان آن را تعریفِ دقیق کرد یا به چنگِ توصیف آورد).

نکته ادبی: «انگشت بر چیزی نهادن» کنایه از شناساییِ دقیق، تعریف کردن و نشان دادنِ عینیِ یک پدیده است که در اینجا برای نشان دادنِ غیرملموس بودنِ امرِ عرفانی به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

کنایه انگشت بر او نهادن

کنایه از تعریف کردن، نشان دادن یا احاطه پیدا کردن بر امری غیرملموس و درونی.

تناقض (پارادوکس) داشتنِ چیزی در درون و ناتوانی در نشان دادن آن

اشاره به تجربه‌ی شهودی که وجود دارد (بودن) اما قابل اثبات یا بیان برای دیگران نیست (عدمِ امکانِ تبیین).