دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۲

مولوی
از سوز غم تو آتش میطلبم وز خاک در تو مفرشی میطلبم
از ناخوشی خویش به جان آمده ام از حضرت تو وقت خوشی میطلبم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر حالات عاشق دلسوخته‌ای است که در آتش هجران و درد عشق می‌سوزد و در پی راهی برای رهایی از پریشانی خویش است. شاعر با زبانی ملتمسانه، کانون وجود خود را معطوف به معشوق کرده و تنها درمان دردهای خویش را در حضور و عنایت او می‌بیند.

فضای حاکم بر این سخن، فضایی عرفانی و عاشقانه است که در آن، عاشق از ناخوش‌احوالی و آشفتگی درونی خود به تنگ آمده و به دنبال آرامش و گشایش از سوی محبوب است. این طلب، نشان‌دهنده‌ی جستجویِ طمأنینه و آرامش در سایه‌یِ عنایتِ معشوق است.

معنای روان

از سوز غم تو آتش میطلبم وز خاک در تو مفرشی میطلبم

به خاطر سوز و گداز ناشی از غمِ عشق تو، خواهان آتشم و از خاکِ درگاهت برای نشستن یا خوابیدن فرشی می‌خواهم.

نکته ادبی: آتش طلبیدن کنایه از شدتِ التهاب و اشتیاق برای فنا شدن است. مفرش به معنای فرش و بستر است و در اینجا نماد تواضع و خاکساری عاشق در برابر معشوق است.

از ناخوشی خویش به جان آمده ام از حضرت تو وقت خوشی میطلبم

از پریشانی و تلخ‌کامی‌های درونی‌ام به ستوه آمده‌ام؛ لذا از پیشگاه تو درخواست دارم که لحظه‌ای سرشار از آرامش و خوشی برایم فراهم کنی.

نکته ادبی: به جان آمدن کنایه از به تنگ آمدن و بی‌تاب شدن است. حضرت در اینجا به معنای پیشگاه و مقامِ بلندِ معشوق به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

مراعات نظیر سوز و آتش

رابطه معنایی مستقیم بین سوزش و آتش که بر شدت درد و التهاب عشق تاکید دارد.

کنایه به جان آمدن

استعاره‌ای برای بیان اوج خستگی، ناامیدی و بیزاری از وضعیت روحی موجود.

تضاد ناخوشی و خوشی

تقابل این دو واژه بیانگر گذار عاشق از رنج و بی‌قراری به طلب آرامش و لطف معشوق است.