دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۴

مولوی
آنم که چو غمخوار شوم من شادم واندم که خراب گشته ام آبادم
آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین چون رعد به چرخ میرسد فریادم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده‌ی پارادوکس‌های عمیق عرفانی است که در آن مفاهیم متضاد با نگاه مادی، در دیدگاه معنوی به هم می‌پیوندند. شاعر نشان می‌دهد که حقیقت انسان در لایه‌های پنهانی او نهفته است نه در آنچه که در ظاهر دیده می‌شود.

در این فضا، غم و خرابی ظاهری مقدمه‌ای برای شادمانی اصیل و آبادانی باطنی است؛ همچنین سکوت ظاهری انسان مانع از شنیده شدن فریاد بلند روح او در پهنه‌ی هستی نمی‌شود.

معنای روان

آنم که چو غمخوار شوم من شادم واندم که خراب گشته ام آبادم

من کسی هستم که حتی در اندوه و غم‌خواری هم شادمانم و در آن لحظاتی که از نظر مردم ویران و شکست‌خورده به نظر می‌رسم، در حقیقت به کمال و آبادانی روحی دست یافته‌ام.

نکته ادبی: استفاده از تضادهای بنیادین میان غم و شادی و خرابی و آبادی برای تبیین جایگاه سالک که در اوج فروتنی و شکستگی به شکوه و آبادانی درونی می‌رسد.

آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین چون رعد به چرخ میرسد فریادم

زمانی که همچون زمین در ظاهر ساکت و خاموش هستم، فریاد و ناله درونی من همچون صدای رعد، آسمان‌ها را درمی‌نوردد و به اوج می‌رسد.

نکته ادبی: چرخ در این بیت استعاره از سپهر و آسمان است و شاعر با تشبیه حال خود به رعد، از قدرت تأثیرگذاری سکوت عارفانه سخن می‌گوید.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) غمخوار، شاد، خراب، آباد

تقابل واژگان برای نشان دادن دگرگونی معنایی و پارادوکس‌های روحی در عرفان.

تشبیه ساکن و خموشم چو زمین

تشبیه سکوت خود به زمین که نشانه سنگینی، وقار و ثبات است.

تشبیه فریادم چون رعد

تشبیه فریاد درونی به رعد که نشانگر قدرت، عظمت و طنین آن است.