دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۳

مولوی
ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم تو نسپارم دل دل را چکنم بهر چه میدارم دل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر تسلیم و رضا در ساحتِ عشق است؛ آنگاه که عاشق درمی‌یابد گریز از بندِ مهرِ محبوب ممکن نیست. شاعر با زبانی صریح، چاره‌جویی می‌کند و بهترین راه را نه فرار، بلکه سپردنِ اختیارِ دل به دستِ عشق می‌داند.

در نگاه این اشعار، دلِ آدمی تنها زمانی معنا و ارزش دارد که در گروِ عشق و غمِ محبوب باشد. پرسش‌های بیت دوم، نشان‌دهنده این حقیقت است که عاشق، دلی را که از عشق خالی باشد، چون باری اضافه و بی‌مصرف می‌بیند.

معنای روان

ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل

از آنجا که برای من ممکن نیست که دلم را از بند مهر تو رها کنم و از تو دست بردارم، پس بهتر این است که دلم را یکسره در راه عشق تو تقدیم کنم.

نکته ادبی: واژه «سودا» در اینجا ایهامی دارد؛ هم به معنای داد و ستد و معامله (که با سپردن تناسب دارد) و هم به معنای شور و عشق و جنون است.

گر من به غم تو نسپارم دل دل را چکنم بهر چه میدارم دل

اگر قرار باشد دلم را در غم و عشق تو خرج نکنم، پس این دل را می‌خواهم چه کار کنم؟ اصلاً نگه داشتن چنین دلی که در راه تو صرف نشود، چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: در اینجا «استفهام انکاری» به کار رفته است تا بی‌ارزشیِ دلِ فارغ از عشق را با تأکید بیشتری به تصویر بکشد.

آرایه‌های ادبی

ایهام سودا

اشاره به دو معنایِ معامله و همچنین شوریدگیِ عشق، که هر دو در بافتِ شعر برای بیانِ هزینه کردنِ دل مناسب‌اند.

استفهام انکاری دل را چکنم بهر چه میدارم دل

پرسشی که پاسخِ آن منفی است و بر این نکته تأکید دارد که دلِ بدونِ عشقِ یار، بی‌فایده و بی‌ارزش است.