دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۴

مولوی
حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل
چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم سرمهٔ دیده ای و هم قوت دل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر اوج وفاداری و دلبستگیِ انحصاری عاشق به معشوق است. شاعر در این قطعه به ترسیم فضایِ یگانگی و تعلقِ مطلق پرداخته و تأکید می‌کند که قلب او، جز در حریمِ عشقِ محبوب، قرار نمی‌گیرد و نگاهش جز به جلوه او، نور دیگری را نمی‌شناسد.

تمِ اصلی این کلام، پیوندِ ناگسستنی و حیاتی میان عاشق و معشوق است که در آن، معشوق نه تنها کانون توجه، بلکه مایه هستی و قوتِ قلب و بیناییِ عاشق معرفی شده است.

معنای روان

حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل

هرگز اینگونه نیست که قلب من بخواهد در جای دیگری مأوا گزیند؛ و بسیار دور است از شأنِ دلِ من که بخواهد از این عشقِ پاک، پشیمان یا شرمسار باشد.

نکته ادبی: واژه حاشا در اینجا برای تأکید بر محال بودنِ خیانت یا گرایش به غیر استفاده شده و بر استواریِ ایمانِ عاشقانه دلالت دارد.

چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم سرمهٔ دیده ای و هم قوت دل

زمانی که دیده دلِ من به سوی حقایق هستی گشوده شد، جز از سرچشمه صفای تو نچشید. تو برای من هم وسیله‌ای برای دیدن و بصیرت هستی و هم نان و توشه‌ای برای زنده ماندنِ قلبم.

نکته ادبی: شکفتنِ چشم استعاره‌ای زیبا از بیداریِ بصیرت و آگاهی است و آب در اینجا به معنای گوهر وجود و مایه حیات است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب

استعاره از گوهر وجود و صفای معشوق که مایه حیات معنوی عاشق است.

استعاره سرمه دیده

استعاره از آنچه که باعث روشن‌بینی و بصیرت عاشق می‌شود.

تناسب و موازنه سرمه و قوت

تمایز میان دو کارکردِ بینایی (سرمه) و گوارایی (قوت) که کمالِ وجودی معشوق را برای عاشق نشان می‌دهد.