دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۹

مولوی
رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش بی آنکه دلم سیر شد از دیدارش
او رفت و نماند در دلم تیمارش آری برود گل و بماند خارش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر اندوهِ جانکاهِ جدایی از معشوقی یگانه است که به دلیلِ کمالِ زیبایی‌اش، فقدان او بسیار گران می‌آید. شاعر با زبانی حزین اما پذیرنده، از حسرتِ ناتمامِ تماشای چهره محبوب سخن می‌گوید که پیش از آنکه چشمِ دل سیر شود، از دست رفته است.

در بخشِ پایانی، نگاهی واقع‌گرایانه و فلسفی به ماهیتِ گذرایِ خوشی‌ها دارد. شاعر با تمثیلِ گل و خار، به این حقیقت اشاره می‌کند که زیبایی‌ها و لحظاتِ ناب همچون گل سپری می‌شوند و آنچه از آنِ باقی می‌ماند، خارِ گزنده و رنجِ دوری و ملالِ ناشی از فقدان است.

معنای روان

رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش بی آنکه دلم سیر شد از دیدارش

آن یاری که در زیبایی بی‌همتا بود و کسی در کمال به پایه او نمی‌رسید، از کنارم رفت.

نکته ادبی: واژه یار در اینجا به معنای معشوق است و نبودنِ کسی به خوبیِ او، نشان‌دهنده برتری و یگانگیِ محبوب است.

او رفت و نماند در دلم تیمارش آری برود گل و بماند خارش

او در حالی رفت که هنوز اشتیاقِ دیدار در دلم زنده بود و عطشِ تماشای چهره‌اش برطرف نشده بود.

نکته ادبی: سیر شدن کنایه از رسیدن به نهایتِ لذت و اشباع شدنِ از تماشای چهره محبوب است.

آرایه‌های ادبی

کنایه سیر شدن

کنایه از به کمال رسیدنِ نیاز و برطرف شدنِ عطشِ تماشای محبوب است.

استعاره و تمثیل گل و خار

گل نمادِ معشوق و لحظاتِ خوشِ زندگی و خار نمادِ رنج و پیامدهای تلخِ جدایی است.