دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۳

مولوی
دانم که برای ما نخفتی همه دوش بر صفهٔ سرد با یکی بالاپوش
آن نیز فراموش نگردد ما را ای بوده عزیزتر تو از دیده و گوش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، تصویری از سپاسگزاریِ عمیق و ارادتِ قلبیِ گوینده نسبت به شخصی است که در راهِ او، رنجِ بی‌خوابی و سرما را بر خود هموار کرده است. فضای حاکم بر این سروده، سرشار از مهر، قدردانی و وفاداری است که پیوندِ میان دو شخص را به تصویر می‌کشد.

مضمون اصلی، اعتراف به ارزشِ والایِ محبوب و تأکید بر این نکته است که سختی‌هایِ کشیده شده در راهِ عشق، هرگز از حافظه‌ی عاشق پاک نخواهد شد و این فداکاری‌ها در ترازویِ دل، مقامی رفیع دارند.

معنای روان

دانم که برای ما نخفتی همه دوش بر صفهٔ سرد با یکی بالاپوش

می‌دانم که تمامِ شبِ گذشته را به خاطرِ من بیدار ماندی و نخوابیدی.

نکته ادبی: دوش در اینجا به معنای شب گذشته است و نخفتن کنایه از بی‌خوابیِ ناشی از فداکاری و مراقبت است.

آن نیز فراموش نگردد ما را ای بوده عزیزتر تو از دیده و گوش

و بر آن سکویِ سنگیِ سرد، تنها با یک روپوشِ ساده به سر کردی.

نکته ادبی: صفه به معنای سکو، ایوان یا فضایِ سنگیِ سرد است که تضادِ آن با استراحتگاهِ گرم، سختیِ کار را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

کنایه عزیزتر از دیده و گوش

کنایه از نهایتِ عشق و ارادت که محبوب را از ضروری‌ترین و محبوب‌ترین اجزای وجودیِ انسان نیز گرامی‌تر می‌شمارد.

تضاد صفهٔ سرد

به کارگیریِ صفتی که سختیِ شرایطِ محیطی را در تقابل با انتظارِ آسایش برای محبوب، برجسته می‌کند.