دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۹۹۷

مولوی
از آتش تو فتاده جانم در جوش وز باده تو شده است جانم مدهوش
از حسرت آنکه گیرمت در آغوش هرجای کنم فغان و هر سوی خروش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر احوال عاشقی است که در کشاکش عشق پرشور و بی‌پایان، به چنان شوری رسیده که سراسر وجودش در التهاب است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیک مانند آتش و باده، نشان می‌دهد که چگونه یاد محبوب، عقل و آرامش را از او سلب کرده و او را به مستی و بی‌خودی کشانده است.

در بخش دوم، شاعر از سوز و گداز فراق سخن می‌گوید؛ اشتیاقِ وصال، آرامش را از او ربوده و او را به سرگشتگی و فریاد واداشته است. این فضای کلی، بازتاب‌دهنده‌ی تجربه‌ی درونیِ عاشقی است که در طلبِ وصالِ محبوب، از خود بیخود شده و جهانِ پیرامونش را با ناله‌های خود دگرگون می‌کند.

معنای روان

از آتش تو فتاده جانم در جوش وز باده تو شده است جانم مدهوش

گرمی و حرارت عشق تو باعث شده است که وجود من همچون آبِ در حالِ جوشش به تلاطم بیفتد و مستیِ ناشی از باده‌ی عشق تو، عقل و هوش را از من گرفته و مرا از خود بی‌خود کرده است.

نکته ادبی: آتش و باده در اینجا استعاره از عشقِ سوزان و شورِ درونی هستند که عقل را زایل می‌کند.

از حسرت آنکه گیرمت در آغوش هرجای کنم فغان و هر سوی خروش

به دلیل حسرت و اندوهِ اینکه نمی‌توانم تو را در آغوش بگیرم و به وصال تو برسم، در هر مکان و هر لحظه‌ای که هستم، صدای ناله و فریاد من بلند است.

نکته ادبی: فغان و خروش در اینجا مترادفِ هم به کار رفته‌اند تا شدتِ پریشانی و استیصال عاشق را نشان دهند.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش و باده

اشاره به عشق سوزان و حالتِ مستی و بی‌خودیِ ناشی از آن.

مبالغه فتاده جانم در جوش

اغراق در توصیفِ شدتِ ناآرامی و التهابِ درونیِ عاشق.