دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۹۶۹

مولوی
میگوید مرمرا نگار دلسوز میباید رفت چون به پایان شد روز
ای شب تو برون میای از کتم عدم خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار با بیانی حکیمانه و تأمل‌برانگیز، به ناپایداری عمر آدمی و گذر سریع روزگار می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت همچون روز و شب، مرگ را نه به عنوان پایانِ مطلق، بلکه همچون مرحله‌ای از دگردیسی در چرخه‌ی بی‌پایان هستی تصویر می‌کند.

مخاطب در این ابیات دعوت به پذیرش واقعیت اجتناب‌ناپذیرِ رفتن می‌شود؛ گویی معشوقی دلسوز، حقیقتی بزرگ را به عاشق یادآوری می‌کند تا او را از دلبستگی‌های دنیوی برهاند و به سوی حقیقتِ ازلی هدایت کند.

معنای روان

میگوید مرمرا نگار دلسوز میباید رفت چون به پایان شد روز

معشوق و محبوبِ خیرخواه من به من چنین می‌گوید:

نکته ادبی: واژه نگار به معنای محبوب و معشوق است که در اینجا با صفت دلسوز همراه شده تا جنبه راهنمایی او را برجسته کند.

ای شب تو برون میای از کتم عدم خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز

که زمانِ رفتن از این دنیا فرارسیده است، زیرا خورشیدِ عمرِ تو رو به غروب و پایان است.

نکته ادبی: تشبیه گذر عمر به روز که به پایان می‌رسد؛ این استعاره‌ای رایج در متون کلاسیک برای بیان فانی بودن زندگی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره پایان شد روز

استعاره از به سر آمدن دوران زندگی و نزدیکی مرگ.

تشخیص ای شب / ای خورشید

خطاب قراردادن مظاهر طبیعت و نسبت دادن ویژگی‌های انسانی به آن‌ها برای القای مفهوم فلسفی.

کنایه کتم عدم

کنایه از نیستی و جهان پیش از خلقت که پنهان از دیدگان انسان است.