دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۹۵۶

مولوی
صد بار بگفتمت ز مستان مگریز جان در کفمان سپار و بستان مگریز
از من بشنو گریز پا سر نبرد گر جان خواهی ز حلقهٔ جان مگریز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار با لحنی مشفقانه و آمرانه، مخاطب را به تسلیم در برابرِ عشق و همراهی با اهلِ معرفت دعوت می‌کند. شاعر در پیِ آن است که ترسِ وجودیِ انسان را از غرق شدن در دریای بی‌کرانِ حقیقت یا همان مستیِ عارفانه بشکند و او را به سوی آرامشی فرابخواند که تنها در سایه ایثارِ جان و اتصال به معشوق حاصل می‌شود.

درون‌مایه اصلی این قطعه، دعوت به نفیِ خودخواهی و پرهیز از گریزهای عقل‌محور است که مانع رسیدن انسان به کمال می‌شود. در اینجا مستی نه به معنای دنیوی، بلکه نمادی از شورِ عارفانه و گریز، استعاره‌ای از مقاومتِ ذهن در برابر تجربه شهودی است که جز ناکامی و هجران حاصلی ندارد.

معنای روان

صد بار بگفتمت ز مستان مگریز جان در کفمان سپار و بستان مگریز

صدها بار به تو گفتم که از همراهی با عاشقانِ سرمستِ حقیقت فرار نکن. وجود و هستی‌ات را به ما بسپار و از دریافتِ این جانِ تازه و بخششِ الهی که نصیبت می‌شود، دوری مکن.

نکته ادبی: مستان در این بافتار به معنای عاشقانِ واصل و رسته از قید و بند است و جان در کف نهادن، کنایه از تسلیمِ کامل و ایثارگری برای رسیدن به معشوق است.

از من بشنو گریز پا سر نبرد گر جان خواهی ز حلقهٔ جان مگریز

نصیحتِ مرا بپذیر که فرار کردن و گریزِ مداوم، راه به جایی نمی‌برد و هرگز به سرمنزلِ مقصود نخواهی رسید. اگر به‌دنبالِ حیاتِ جاویدان و جانِ حقیقی هستی، از محفلِ عاشقان و دایرهٔ جانان دوری مکن.

نکته ادبی: سر نبردن کنایه از به مقصود نرسیدن یا شکست خوردن است و حلقهٔ جان تمثیلی از جایگاهِ اتصال به حقیقت و یارانِ طریق است.

آرایه‌های ادبی

تکرار مگریز

تکرارِ واژه مگریز در پایانِ مصراع‌ها برای تأکید بر ضرورتِ توقفِ فرار و دعوت به ماندن در طریقِ عشق است.

کنایه جان در کف نهادن

کنایه از فداکاری، تسلیمِ بی‌قید و شرط و سپردنِ اختیار به دستِ راهنما یا معشوق.

استعاره مستان

استعاره از سالکانِ کوی حقیقت که از تعلقاتِ دنیوی رسته و در عشقِ الهی غرق شده‌اند.

کنایه سر نبردن

کنایه از به مقصد نرسیدن و شکست خوردن در مسیر یا تلاش.