دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۹۵۳

مولوی
دل بر سر تو بدل نجوید هرگز جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دگر نروید هرگز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بیانگر وفاداری بی‌حد و حصر و تک‌محوری در عشق است. شاعر با زبانی صمیمانه و استوار، بر این نکته تأکید می‌ورزد که دلِ عاشق، تنها کانون تجلی مهر معشوق است و چنان با یاد او انس گرفته که هیچ مجال یا توانی برای پذیرش محبتی دیگر در آن باقی نمانده است.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی یک‌رنگ و قاطعانه است که در آن، عشق به مثابه نیرویی دگرگون‌کننده، تمام وجود عاشق را تسخیر کرده و از هرگونه تعلق‌خاطر غیر از معشوق، پاک و پیراسته ساخته است.

معنای روان

دل بر سر تو بدل نجوید هرگز جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز

قلب من هیچ‌گاه به دنبال جایگزینی برای تو نخواهد گشت و هیچ گلِ زیبایی جز عطر دل‌انگیز وصلِ تو را استشمام نخواهد کرد.

نکته ادبی: بدل در اینجا به معنای عوض و جایگزین است و گل نبوید کنایه از نخواستن و لذت نبردن از زیبایی‌های دیگران است.

صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دگر نروید هرگز

عشق تو صحرایِ وجودم را به شوره‌زاری بدل کرده است تا به واسطهٔ این تلخی و سختی، دیگر بذر محبت هیچ‌کسِ دیگری در آن نروید.

نکته ادبی: شورستان به زمین‌های بی‌آب و علفی گفته می‌شود که گیاهی در آن نمی‌روید. اینجا شاعر با هوشمندی، شورِ عشق را به شوره‌زار تشبیه کرده تا استغنای دل از مهر غیر را نشان دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره صحرای دل

دل به صحرایی گسترده تشبیه شده که پذیرای عشق است.

کنایه گل نبوید

کنایه از اینکه دلم به کسی غیر از تو میل و رغبتی ندارد.

تشبیه عشق تو شورستان کرد

شور و تندی عشقِ معشوق، قلب را برای پذیرشِ هر عشقِ دیگری، خشک و لم‌یزرع کرده است.