دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۹۴۶

مولوی
بازی بودم پریده از عالم راز تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز
اینجا چه نیافتم کسی را دمساز زان در که بیامدم برون رفتم باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به بیان غربت جانِ انسان در عالم ماده می‌پردازد؛ روحی که از خاستگاهِ بلندِ معنا جدا شده و به امیدِ رسیدن به کمال به این جهان فرود آمده است. در این مسیر، چون در دنیای مادی، همدم و هم‌نفسی برای روحِ بلندپرواز خود نمی‌یابد، از تعلقاتِ خاکی چشم می‌پوشد و راهِ بازگشت به جایگاهِ ازلی خویش را در پیش می‌گیرد.

معنای روان

بازی بودم پریده از عالم راز تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز

من مانند باز شکاریِ بلندپروازی بودم که از عالم معنا و اسرار الهی به این جهان فرود آمده بودم، به این امید که از این سراشیبیِ فرود و گرفتار شدن در دنیای مادی، دوباره به سوی اوج و جایگاه اصلی خود بازگردم.

نکته ادبی: واژه باز استعاره از جانِ عارف یا انسانِ بلندمرتبه است و شیب و فراز تضادِ زیبایی را برای بیانِ سیرِ نزولی و صعودیِ روح پدید آورده‌اند.

اینجا چه نیافتم کسی را دمساز زان در که بیامدم برون رفتم باز

در این جهانِ خاکی، کسی را نیافتم که محرمِ راز و هم‌دلِ من باشد؛ به همین سبب، از همان دری که واردِ این عالم شده بودم، دوباره به سویِ اصل و مبدأِ خویش بازگشتم.

نکته ادبی: ترکیب دمساز به معنای همنشین و هم‌راز است که بر حسِ تنهاییِ معنویِ گوینده در میانِ اهلِ دنیا تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره بازی بودم

شاعر روح و جانِ خود را به بازِ شکاری تشبیه کرده است تا بر تیزبینی و بلندپروازیِ آن تأکید کند.

تضاد شیب و فراز

تضاد میان فرود آمدن به عالم ماده و عروج به عالم معنا برای نشان دادن مسیرِ کمالِ روح.

کنایه از آن در که بیامدم برون رفتم

کنایه از بازگشتِ روح به اصلِ خویش و گسستن از تعلقاتِ این جهان.