دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۹۲۴

مولوی
هر دم دل خسته ام برنجاند یار یا سنگدلست یا نمیداند یار
از دیده به خون نبشته ام قصهٔ خویش می بیند و هیچ بر نمیخواند یار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این اشعار فضایِ اندوهناکِ دلبستگی و انتظار به تصویر کشیده شده است. شاعر با زبانی حزین، از بی‌توجهی و جفای محبوب سخن می‌گوید که منجر به انزوای عاشق و تداومِ رنج‌های درونی او گشته است.

تمِ اصلی در این سروده، استیصالِ عاشق در برابر محبوب است؛ محبوبی که یا به عمد با قساوت رفتار می‌کند و یا به دلیلِ ناآگاهی، دردی را که عاشق با اشک و خون بر چشمانِ خود نگاشته است، نادیده می‌گیرد.

معنای روان

هر دم دل خسته ام برنجاند یار یا سنگدلست یا نمیداند یار

هر لحظه محبوب، قلبِ خسته و زخمیِ مرا می‌آزارد؛ گویی یا قلبی سخت و بی‌رحم دارد و یا از عمقِ درد و رنجِ من بی‌خبر است و نمی‌داند چه بر سر من می‌آورد.

نکته ادبی: واژه «برنجاند» از ریشه رنجیدن، به معنای آزار دادن است و در اینجا نشان‌دهنده تکرار و مداومتِ درد در هر لحظه است.

از دیده به خون نبشته ام قصهٔ خویش می بیند و هیچ بر نمیخواند یار

من با اشک‌های خونین که از چشمانم جاری شده، داستانِ رنج‌های خود را روایت کرده‌ام، اما محبوب با وجود مشاهده‌ی این نشانه‌های عیان، هیچ توجهی به آن‌ها نمی‌کند و گویی قصه‌ی رنجِ من را نمی‌خواند.

نکته ادبی: «از دیده به خون نبشته‌ام» کنایه از گریستنِ بسیار است که باعث شده چشمانِ عاشق همچون قلمی خونین، دردِ دلش را بازگو کند.

آرایه‌های ادبی

کنایه از دیده به خون نبشته‌ام

اشاره به اشک ریختنِ خونین و شدتِ غم که فراتر از گریه‌ی معمولی است.

تضاد/تقابل سنگ‌دل / نمی‌داند

بیانِ دو احتمالِ متفاوت برای بی‌اعتنایی محبوب که شامل قساوت یا بی‌خبری می‌شود.

استعاره قصه خویش

اشاره به وضعیتِ رنج‌آور و شرح حالِ عاشق که به شکلِ یک داستانِ مکتوب تصویر شده است.