دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۹۱۳

مولوی
گفتی که: بیا که باغ خندید و بهار شمعست و شراب و شاهدان چو نگار
آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود؟ و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار به جلوه‌ای از بی‌اعتباریِ لذت‌های دنیوی و ظواهرِ فریبنده در برابرِ حضورِ معشوق اشاره دارد. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که در نبودِ محبوب، حتی زیباترین صحنه‌های طبیعت و بساط شادی نیز فاقد روح و معناست و هیچ تسلّایی به همراه ندارد.

از دیگر سو، حضورِ یار چنان کامل و بی‌نیازکننده است که وجودِ هرگونه امکاناتِ رفاهی یا مادی، در سایه‌ی آن بی‌معنا و اضافه جلوه می‌کند. در واقع، شاعر با بیانی پرسش‌گرانه نشان می‌دهد که در قاموسِ عشق، تنها حضورِ معشوق اصالت دارد و غیرِ او، چه در نبودنش و چه در بودنش، جایگاهی در خورِ توجه ندارد.

معنای روان

گفتی که: بیا که باغ خندید و بهار شمعست و شراب و شاهدان چو نگار

تو مرا دعوت کردی و گفتی به جمع ما بیا که باغ شکوفه داده و بهار از راه رسیده است؛ بساط شادی از قبیل شمع و شراب و زیبارویانی که همانند نقاشی‌های زیبا هستند، مهیاست.

نکته ادبی: باغ خندید کنایه از شکوفا شدن و گل کردن باغ است و شاهدان در این سیاق به معنای انسان‌های زیبارو به کار رفته است.

آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود؟ و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار؟

وقتی تو در کنار من نیستی، بهره‌مندی از این همه زیبایی و بساط عیش چه فایده‌ای دارد؟ و زمانی که تو حضور داری، دیگر چه نیازی به این تجملات و وسایل جانبی هست؟

نکته ادبی: عبارت به چه کار در اینجا به مفهومِ بی‌نیازی و عدم احتیاج به بساطِ بزم در حضورِ معشوق به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص باغ خندید

دادن صفتِ انسانیِ خندیدن به باغ برای بیانِ شکوفایی و شادابیِ بهار.

تضاد نیستی / هستی

تقابلِ میانِ حضور و غیاب برای برجسته کردنِ بی‌معناییِ جهان بدون معشوق.

مراعات نظیر شمع و شراب و شاهدان

هم‌نشینی واژگانی که در بسترِ یک بزمِ عاشقانه معنا پیدا می‌کنند.