دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۸۸۹

مولوی
چون از رخ یار دور گشتم به بهار با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار
از باغ بجای سبزه گو خار بروی وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار تصویرگرِ اندوهِ عمیقِ عاشقی است که در فصلِ بهار، موسمِ رویش و شادمانی، از معشوقِ خویش جدا مانده است. در این فضا، زیبایی‌های طبیعت نه تنها التیامی بر زخمِ فراق نیست، بلکه به دلیلِ تضاد با حالِ درونیِ شاعر، بر رنجِ او می‌افزاید و جهانِ پیرامون را به کامِ او تیره و تار می‌سازد.

شاعر با بیزاری از جلوه‌های طبیعی، در اوجِ استیصال، آرزو می‌کند که بهار به خزان و خشکی بدل شود تا با اندوهِ درونی‌اش هم‌سو باشد. این رویکرد، گویایِ آن است که برایِ عاشقِ دلسوخته، جهانِ بیرون تنها زمانی معنا می‌یابد که با حضورِ معشوق قرین باشد.

معنای روان

چون از رخ یار دور گشتم به بهار با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار

اکنون که در فصل بهار از دیدارِ رویِ معشوق محروم شده‌ام، دیگر غم و شادی برایم هیچ معنا و فایده‌ای ندارد و زندگی رنگ باخته است.

نکته ادبی: ترکیبِ «به‌چه کار آید» در اینجا به معنای «چه سودی دارد» است و پرسشِ انکاری است که بر بی‌ارزشیِ دنیا بدونِ یار دلالت دارد.

از باغ بجای سبزه گو خار بروی وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار

حال که من در این جدایی گرفتار شده‌ام، می‌خواهم که باغ‌ها به جای سبزه، خار برویانند و ابرها به جای باران، بر زمین سنگ ببارند.

نکته ادبی: در این بیت، شاعر از آرایه‌ی «مبالغه» برای نشان دادن شدتِ ناراحتی‌اش بهره گرفته است؛ او آرزو می‌کند که نظامِ طبیعت دگرگون شود تا با اندوهِ او هماهنگ باشد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) سبزه و خار / قطره و سنگ

تقابلِ مفاهیمِ زیبا و دل‌نواز با مفاهیمِ خشن و دردناک برای نشان دادنِ آشفتگیِ درونی شاعر.

مبالغه وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار

آرزویِ غیرممکنِ باریدنِ سنگ از آسمان برای بیانِ عمقِ فاجعه و ناامیدیِ شاعر.

کنایه رخ یار

اشاره به وجهِ روشن و جمالِ معشوق که منبعِ اصلیِ نور و امید در زندگیِ عاشق است.