دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۸۷۱

مولوی
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر
پندار که نطفه ای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به بازتابِ نگاهِ زاهدانه و فلسفی به گذرانِ عمر و بی‌ثباتیِ جهان اختصاص دارد. شاعر با طرح پرسش‌هایی بنیادین، مخاطب را متوجه پوچیِ غم و اندوهی می‌کند که از دلبستگی‌هایِ بی‌حاصلِ دنیوی نشأت می‌گیرد.

محتوایِ این کلام، دعوت به وارستگی و رهایی از بندِ رنج‌هایِ خودساخته است. با یادآوریِ ناپایداریِ جهان، به انسان اندرز می‌دهد که به جایِ غصه خوردن برایِ ناملایماتِ دهر، ذاتِ تغییرپذیرِ آن را بپذیرد و از تعلقاتِ مادی که همچون بناهایِ فناپذیرِ گلخن، بی‌ارزش هستند، دوری جوید.

معنای روان

اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر

چرا فکر و خیالِ ستم‌های روزگار، جگرت را از اندوه گداخته و تو را فرسوده است؟

نکته ادبی: بگداخت: فعل ماضی از مصدر گداختن؛ کنایه از سوختن و نابودیِ درونی بر اثر شدتِ غم و اندوه.

پندار که نطفه ای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر

مگر سرشتِ بی‌ثبات و متغیرِ روزگار را هنوز نشناخته‌ای که این‌گونه در رنجی؟

نکته ادبی: مزاج دهر: اشاره به تلون‌مزاجی و بی‌وفاییِ جهان که خصلتِ ذاتی و همیشگیِ آن است.

آرایه‌های ادبی

کنایه بگداخت جگر

اشاره به غم و اندوهِ عمیقی که وجودِ انسان را در بر می‌گیرد.

استعاره گلخن

نمادی برای دنیایِ مادی و بناهایِ بی‌ارزشی که انسان به آن‌ها دلبسته است.

استفهام انکاری ز چه بگداخت/نشناخت مگر

پرسش‌هایی که پاسخشان روشن است و برای تأکید بر بیهودگیِ نگرانی‌هایِ دنیوی به کار رفته است.