دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۸۵۷

مولوی
هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد
گر من میرم مرا مگوئید که مرد کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر نگاهی عرفانی به جهان هستی است که در آن، گوینده با فراتر رفتن از دوگانگی‌های ظاهری نظیر کفر و ایمان یا پیری و جوانی، به وحدت وجودی رسیده است. او خود را در تمام مظاهر هستی جاری می‌بیند و تضادهای دنیوی را در پرتو این یگانگی، بی‌معنا می‌پندارد.

در نگاه شاعر، مرگ نه یک پایان، بلکه یک رهایی و پیوند با معشوق ازلی است. از این منظر، کسی که با یاد و عشق حق زندگی کرده باشد، با مرگِ جسمانی هرگز نمی‌میرد، بلکه به حیات جاودان و وصال محبوب دست می‌یابد.

معنای روان

هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد

من دربرگیرنده‌ی تمام تضادهای عالم هستم؛ هم کفر و هم دین، هم زلالی و آرامش و هم درد و رنج؛ هم در چهره‌ی پیری هستم و هم در قامت جوانی و خردسالی.

نکته ادبی: استفاده از آرایه‌ی تضاد در واژگان متقابل، نشان‌دهنده‌ی وسعت روح و حضور در تمامی مراتب هستی است.

گر من میرم مرا مگوئید که مرد کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد

اگر روزی از این جهان رفتم، نگویید که من مرده‌ام؛ چرا که با پیوند با او به زندگی حقیقی رسیده‌ام و معشوق جان مرا به سوی خویش فراخوانده است.

نکته ادبی: ترکیب 'بدو زنده شد' کنایه از فنای فی‌الله و بقای به حق است که در آن مرگِ ظاهری، عین حیات تلقی می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) کفر و دین، صاف و درد، پیر و جوان و کودک

به‌کارگیری واژگان متضاد برای نشان دادن این نکته که شاعر از تمامی این مراتب و حالات فراتر رفته و به وحدت رسیده است.

کنایه مرا مگوئید که مرد

کنایه از اینکه مرگِ تن، پایانِ حیاتِ روحانی نیست و عارف پس از مرگ به حقیقتِ زندگی دست می‌یابد.

نماد (سمبولیسم) دوست

نمادی از معشوق ازلی یا خداوند که مقصد نهایی عارف در حیات و پس از مرگ است.