دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۸۵۰

مولوی
هر کو بگشاده گرهی می بندد بر حال خود و حال جهان میخندد
گویند سخن ز وصل و هجران آخر چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه کوتاه نگاهی فلسفی و عارفانه به مفهوم «وحدت وجود» دارد. شاعر در پی بیان این نکته است که هستی در بنیاد خود یکپارچه و جدایی‌ناپذیر است و تمام تقسیم‌بندی‌هایی که انسان‌ها میان پدیده‌ها، یا میان خود و جهان قائل می‌شوند، توهمی بیش نیست.

در واقع، شاعر با لحنی طنزآمیز و توبیخی، به کسانی می‌تازد که با ایجاد مرزهای اعتباری و گره‌افکنی‌های ذهنی، دچار سردرگمی شده‌اند و به جای درک حقیقتِ یکپارچه‌ی هستی، بیهوده در پیِ وصل و هجران می‌گردند.

معنای روان

هر کو بگشاده گرهی می بندد بر حال خود و حال جهان میخندد

هر کسی که به جای گشودن مشکلات، با پندارهای غلط گرهی جدید در کارِ عالم و آدم ایجاد می‌کند، در حقیقت به وضعیت آشفته‌ی خویش و نابسامانی‌های جهان نادانسته می‌خندد و خود را به بازی گرفته است.

نکته ادبی: گره بستن کنایه از ایجاد مانع، مشکل یا مرزهای اعتباری است؛ شاعر در تقابل با مفهومِ گره‌گشایی، نادانیِ فاعل را با تصویرِ خندیدن بر حالِ خود نشان می‌دهد.

گویند سخن ز وصل و هجران آخر چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد

مردم همواره از وصل شدن و جدا شدن سخن می‌گویند؛ در حالی که این سخن بی‌پایه است، چرا که جهان از اساس یکپارچه بوده و هرگز از مبدأ هستی جدا نشده است که بخواهد دوباره به آن پیوند بخورد.

نکته ادبی: وصل و هجران در ادبیات عرفانی به تقابل دوگانگی‌ها اشاره دارد؛ شاعر با پرسشی انکاری (چون پیوندد)، بی‌معنا بودنِ اصلِ جدایی را زیر سوال می‌برد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (تقابل) وصل و هجران

به کارگیری دو مفهوم متضاد که در نظرِ عرفانی شاعر، هر دو توهمی هستند و واقعیتِ واحدی دارند.

کنایه بگشاده گرهی می بندد

کنایه از ایجاد مانع و پیچیده کردن مسائل ساده‌ای که اساساً گرهی ندارند.

پرسش انکاری چون پیوندد

برای تأکید بر این که جدایی از ابتدا وجود نداشته است که وصل بخواهد معنا پیدا کند.