دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۸۱۵

مولوی
مردیکه بهست و نیست قانع گردد هست و عدم او را همه تابع گردد
موقوف صفات و فعل کی باشد او کز صنع برون آید و صانع گردد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این کلام، شاعر به بیان مقام والای انسان کامل و رهایی او از قیدوبندهای دوگانه هستی و نیستی می‌پردازد. این ابیات، سفری عرفانی را ترسیم می‌کنند که در آن سالک با گذشتن از خواسته‌ها و دلبستگی‌های دنیوی، به چنان مقامی از سلوک دست می‌یابد که قوانین عالم آفرینش در برابر اراده او سر تسلیم فرود می‌آورند.

مفهوم بنیادین این سروده، گذار از مقام بنده و مخلوق بودن به مقام مظهریت حق و فنای در اراده الهی است. در این مرتبه، فرد از بند صفات و افعال انسانی رسته و با رسیدن به یگانگی با اصل هستی، دیگر تابع اسباب دنیوی نیست، بلکه خود در جایگاه فاعلیت و تجلی صفات الهی قرار می‌گیرد.

معنای روان

مردیکه بهست و نیست قانع گردد هست و عدم او را همه تابع گردد

انسانی که نسبت به بودن و نبودن، و یا دارایی و نداری، بی‌اعتنا و راضی باشد و خود را درگیر آن‌ها نکند، به مرتبه‌ای از کمال می‌رسد که هستی و نیستی در برابر او خاضع می‌شوند و فرمان‌بردار اراده او خواهند بود.

نکته ادبی: واژه «مرد» در اینجا به معنای انسان کامل یا سالک است و «هست و عدم» کنایه از تمامی مظاهر عالمِ کون و مکان است.

موقوف صفات و فعل کی باشد او کز صنع برون آید و صانع گردد

چگونه ممکن است چنین انسانی درگیر ویژگی‌ها و کارهای ناچیز و دنیوی باشد؟ او از محدوده مخلوقات و آفریده‌ها فراتر رفته و به مقام یگانگی با پروردگار که خودِ هستی است، رسیده است.

نکته ادبی: «صنع» به معنای ساخته و آفریده است و «صانع» به معنای سازنده و آفریننده است. تضاد میان این دو، نشان‌دهنده ارتقای وجودی سالک است.

آرایه‌های ادبی

تضاد هست و نیست / صنع و صانع

بهره‌گیری از کلمات متضاد برای نشان دادن گذار از دنیای مادی و محدود به دنیای بی‌کران و مطلق الهی.

کنایه تابع شدن هست و عدم

کنایه از تسلط یافتن بر قوانین عالم هستی در پرتو قرب الهی و اراده استوار سالک.

پرسش انکاری کی باشد او

استفاده از پرسشی که پاسخ آن منفی است، برای تأکید بر محال بودن درگیر شدنِ سالکِ واصل با امور پست و محدود دنیوی.