دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۷۹۵

مولوی
گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد
گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش در است چو سنگ رایگان نتوان کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این دو بیت، گفت‌وگویی کوتاه و پرمعنا میان یک عاشق و معشوق (یا مرید و مرشد) را ترسیم می‌کند که در آن مرزهای میان مادیات و معنویات به چالش کشیده می‌شود. فضای حاکم بر این ابیات، فضایی عرفانی و حکمی است که در آن ارزش والای روح و معرفت در برابر ناچیزیِ عالم ماده قرار می‌گیرد.

مفهوم بنیادین این گفتار، لزومِ شناخت ارزش حقیقی خویشتن و پرهیز از بذلِ بیهوده آن است. شاعر به زیبایی می‌گوید که جانِ آدمی و گوهرِ معرفت، نه همچون جسمِ فانی، قابلِ رها کردنِ بی‌محابا است و نه همچون سنگِ بی‌مقدار، شایسته آن است که به رایگان نزدِ هرکس و ناکسی عرضه شود.

معنای روان

گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد

به او گفتم که انسان نمی‌تواند به سادگی از جان خود بگذرد و آن را رها کند؛ او در پاسخ گفت جان، برخلاف جسم و پیکر مادی، موجودی نیست که بتوان برایش حد و مرز تعیین کرد یا به سادگی آن را با معیارهای ظاهری نشان داد و شناخت.

نکته ادبی: واژه «نشان» در اینجا به معنای اثرگذاری، علامت‌گذاری یا تحدید حدود است. تضاد میان «جان» (به معنای روح) و «تن» (به معنای جسم) تضادی بنیادین در ادبیات عرفانی برای بیانِ برتری عالم معنا بر عالم ماده است.

گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش در است چو سنگ رایگان نتوان کرد

به او گفتم که تو منبع بیکرانِ بخشش و کرم هستی؛ او مرا به سکوت فراخواند و گفت: آن حقیقتِ گران‌بهایی که نزد من است، همچون مرواریدی است که نباید آن را مانند سنگِ بی‌ارزش، برای هر کسی و به آسانی خرج کرد.

نکته ادبی: «در» به معنای مروارید است که در ادبیات کلاسیک نماد کمال، خرد و جانِ عزیز است. «رایگان» در اینجا به معنای ارزان و بی‌بهاست که در مقابلِ ارجمندیِ گوهر (معرفت) قرار گرفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بحر کرم

تشبیه بخشندگی و لطفِ معشوق به دریایی بیکران و عمیق که پایان‌ناپذیر است.

تضاد و تمثیل در است چو سنگ

مقابل هم قرار دادنِ «در» (مروارید) و «سنگ» برای نشان دادن تفاوتِ میانِ حقیقتِ ارزشمندِ معنوی و امورِ مادی و مبتذل.

تشبیه چو تن

تشبیه برای متمایز کردنِ ماهیتِ جان از ویژگی‌های جسمانی.