دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۷۵۱

مولوی
صد بار ز سر برفت عقلم و آمد تا کی ز می شیفتگان آشامد
از کار بماندم وز بیکاری نیز تا عاقبت کار کجا انجامد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر تصویری از آشفتگی و سرگشتگی جانِ عاشق را ترسیم می‌کند که میان عقل و جنون، و نیز میانِ کنش و انفعال گرفتار شده است. این ابیات بیانگر اضطراب وجودی آدمی است که در کشاکشِ بی‌ثباتیِ احوال، در پیِ یافتنِ غایتی برای هستی خویش است.

فضای حاکم بر این اشعار، فضایی تأمل‌برانگیز و پرسشگرانه است که شاعر با تکیه بر تجربه شخصی، وضعیت تعلیقِ انسان در دایره تقدیر و اختیار را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

صد بار ز سر برفت عقلم و آمد تا کی ز می شیفتگان آشامد

عقل و قدرت تفکر من بارها از دست رفته و دوباره بازگشته است؛ تا چه زمانی قرار است جام شراب عشق را به کامِ عاشقانِ دل‌داده بریزند؟

نکته ادبی: عبارت «از سر رفتن عقل» کنایه از مغلوبِ عشق شدن و از دست دادن تعادلِ روانی و عقلانی است. «شیفتگان» در اینجا به معنای عاشقانِ واله و سرگشته است.

از کار بماندم وز بیکاری نیز تا عاقبت کار کجا انجامد

نه در کار کردنِ من گشایشی بود و نه در بی‌کاری و آسودگیِ من، و همچنان در حیرتم که عاقبتِ این سرگشتگی به کجا خواهد انجامید.

نکته ادبی: «از کار ماندن» به معنای ناتوانی و در بن‌بست قرار گرفتن است. تضاد میان «کار» و «بیکاری» نشان‌دهنده بن‌بستی است که در هر دو حالت برای شاعر ایجاد شده است.

آرایه‌های ادبی

کنایه از سر رفتن عقل

اشاره به جنونِ عشق و از دست دادن کنترل و خرد متعارف در مواجهه با جذبه‌های روحی.

تضاد (طباق) کار و بیکاری

استفاده از دو واژه متضاد برای نشان دادنِ استیصال شاعر در هر دو حالتِ فعالیت و سکون.

استعاره می

نمادِ مستی و شورِ حاصل از عشق که عقل را از سرِ عاشق می‌برد.