دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۷۴۱

مولوی
شاهیست که تو هرچه بپوشی داند بی کام و زبان گر بخروشی داند
هر کس هوس سخن فروشی داند من بندهٔ آنم که خموشی داند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر بر دو محور اصلی تأکید می‌ورزد: نخست، احاطه و آگاهی بی‌پایان آفریدگار به زوایای پنهان و درونی انسان که حتی بدون ابزار کلام و در سکوتِ مطلق، نزد او آشکار است.

سپس، تقابل میان فخرفروشی و پرگوییِ رایج میان مردم با فضیلتِ سکوت و خویشتنداری را مطرح می‌کند؛ چنان که گوینده، ارادت خود را نه به سخنورانِ پُرهیاهو، بلکه به کسانی تقدیم می‌کند که راهِ کمال را در خاموشیِ آگاهانه یافته‌اند.

معنای روان

شاهیست که تو هرچه بپوشی داند بی کام و زبان گر بخروشی داند

آن پادشاهِ حقیقی (خداوند) به قدری داناست که از تمامِ رازهای پوشیده و ظاهریِ تو آگاه است و اگر تو در درونِ خود و بدونِ استفاده از دهان و زبان، فریادی سر بدهی، او صدای آن را می‌شنود.

نکته ادبی: واژه شاه در اینجا استعاره از ذات اقدس الهی است و بی کام و زبان بودن، کنایه از سکوت و رازهای نهفته در قلب انسان است.

هر کس هوس سخن فروشی داند من بندهٔ آنم که خموشی داند

هر انسانی تمایل دارد که با حرف زدن و فخرفروشی خود را نشان دهد، اما من بنده و مریدِ کسی هستم که ارزش سکوت کردن را می‌داند و به آن عمل می‌کند.

نکته ادبی: سخن فروشی استعاره از لاف زدن و خودنمایی با کلام است که در برابرِ واژه خموشی قرار گرفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شاه

استعاره از خداوند که حاکم بر تمامی اسرار درون و برون انسان است.

تضاد سخن فروشی و خموشی

مقابله میان پرگویی و خودنمایی با سکوتِ عارفانه.

کنایه بی کام و زبان

کنایه از سکوت و پنهان نگاه داشتنِ دردها و دعاها در ضمیر ناخودآگاه.