دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۷۳۴

مولوی
سودای ترا بهانه ای بس باشد مستان ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاقِ خالصانه‌ی عاشق در برابر معشوق است. شاعر در پیِ ترسیمِ پیوند میانِ عاشق و محبوب است و تأکید دارد که برای شیفته شدن و از خود بی‌خود گشتن، نیاز به اسبابِ پیچیده نیست و تنها بهانه‌ای کوچک یا شنیدنِ ترانه‌ای از جانبِ محبوب برایِ عاشقِ جان‌باخته کفایت می‌کند تا تمامِ دنیایِ او را دگرگون سازد.

در نگاهِ شاعر، عاشق چنان در برابر معشوق خاضع و تسلیم است که گویی وجودش در گروِ اشاراتِ اوست. از همین رو، برای نابودیِ عاشق نیازی به ابزارهایِ خشن یا شمشیرِ بی‌رحمی نیست، بلکه اشاره‌ای ناچیز یا حرکتی گذرا همچون سرِ تازیانه، برای از پای درآوردنِ او کافی است. این تصویرسازی، عمقِ تعلق‌خاطر و نفیِ خود در برابرِ محبوب را به زیبایی نشان می‌دهد.

معنای روان

سودای ترا بهانه ای بس باشد مستان ترا ترانه ای بس باشد

برای عاشق شدن و دچارِ عشقِ تو گشتن، یک بهانه‌ی کوچک کافی است؛ همچنان که برای آنان که از عشقِ تو سرمست و بی‌خود شده‌اند، شنیدنِ نغمه‌ای از تو برایِ به وجد آمدن کفایت می‌کند.

نکته ادبی: واژه‌ی «سودا» در ادبیاتِ کهن به معنایِ عشق، شور، جنون و طلبِ شدید است.

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد

برای از میان بردنِ ما نیازی به استفاده از شمشیرِ بی‌رحمی و خشونت نیست، زیرا ما چنان دلبسته و تسلیمِ تو هستیم که حتی با ضربه‌ای کوچک یا اشاره‌ای از سرِ تازیانه نیز از پا در می‌آییم.

نکته ادبی: «تیغِ جفا» کنایه‌ای از قهر و بی‌مهریِ معشوق است که عاشق را به سویِ فنا سوق می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره تیغ جفا

خشونت و بی‌مهری معشوق به شمشیر تشبیه شده است تا قدرتِ آن در کشتنِ عاشق تبیین شود.

مبالغه سر تازیانه‌ای بس باشد

برای نشان دادنِ اوجِ تسلیم و شکنندگیِ عاشق در برابر معشوق، از تضادِ بینِ شمشیر و سرِ تازیانه برای اشاره به مرگ استفاده شده است.

تکرار بس باشد

تکرار این عبارت در پایانِ هر دو بیت، بر قطعیتِ تسلیمِ عاشق و قدرتِ مطلقِ معشوق تأکید می‌کند.