دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۷۰۷

مولوی
دیدم رخت از غم سر موئیم نماند جز بندگی روی تو روئیم نماند
با دل گفتم که آرزوئی در خواه دل گفت که هیچ آرزوئیم نماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده‌ی عالی‌ترین مرتبه‌ی عشق است که در آن عاشق، خویشتنِ خویش را در برابر شکوه و جمال معشوق از دست می‌دهد. فضای حاکم بر شعر، فضایی عرفانی و آکنده از تسلیم و فناست که در آن تمام دلبستگی‌های دنیوی و آرزوهای نفسانی در پرتوی حضور معشوق رنگ می‌بازد.

شاعر با بیانی ساده و در عین حال عمیق، نشان می‌دهد که کمال عشق در رسیدن به مرحله‌ای است که عاشق دیگر هیچ «من» مستقلی ندارد و تمام هستی‌اش در بندگی و طلب وصال معشوق خلاصه می‌شود؛ جایی که دیگر آرزویی فراتر از حضور او معنا ندارد.

معنای روان

دیدم رخت از غم سر موئیم نماند جز بندگی روی تو روئیم نماند

هنگامی که به چهره‌ات نگریستم، چنان در اندوهِ دوری و حیرتِ جمالت غرق شدم که گویی حتی ذره‌ای از وجودم باقی نمانده است؛ از این‌رو دیگر هیچ حیثیت و رویی برایم نمانده جز اینکه در پیشگاهت سر تسلیم و بندگی فرود آورم.

نکته ادبی: عبارت «سر مویی» کنایه از کمترین مقدار وجود است. واژه‌ی «رو» در مصراع دوم دارای ایهام است: یکی به معنای صورت ظاهری و دیگری به معنای آبرو و جایگاه اجتماعی.

با دل گفتم که آرزوئی در خواه دل گفت که هیچ آرزوئیم نماند

به قلب خویش گفتم که خواسته‌ای داشته باش و در طلب آرزویی برآی؛ اما دلم پاسخ داد که تمام آرزوهایم در تو خلاصه شده و دیگر هیچ خواسته و تمنایی غیر از تو در دل ندارم.

نکته ادبی: عبارت «در خواه» صورت امری از فعل «درخواستن» است. مخاطب قرار دادن «دل» نوعی تشخیص (شخصیت‌بخشی) است که بیانگر گفتگوی درونی عارف با خویشتن است.

آرایه‌های ادبی

کنایه سر موی

اشاره به مقدار ناچیزی از وجود یا هستی است که در برابر عشق از بین رفته است.

ایهام رو

به معنای صورت ظاهری و همچنین به معنای آبرو و حیثیت انسانی است.

تشخیص با دل گفتم / دل گفت

شخصیت‌بخشی به قلب و محاوره با آن برای بیان حالات درونی عاشق و کشمکش‌های روحی او.