دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۷۰۶

مولوی
دی چشم تو رای سحر مطلق میزد روی تو ره گنبد از رق میزد
تا داشتی آفتاب در سایهٔ زلف جان بر صفت ذره معلق میزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی خیال‌انگیز، جلوه‌های خیره‌کننده جمال معشوق و تأثیر عمیق آن بر روح عاشق را ترسیم می‌کنند. شاعر در فضایی آکنده از نور و لطافت، چهره و چشمان محبوب را به عناصری آسمانی تشبیه کرده که گویی بر تمام هستی حکم‌رانی می‌کنند.

مضمون اصلی، توصیفِ حیرت و سرگشتگی عاشق در برابر زیباییِ تابناک معشوق است؛ چنان‌که جانِ عاشق در برابر این جلوه، همچون ذره‌ای ناچیز، بی‌قرار و معلق می‌ماند.

معنای روان

دی چشم تو رای سحر مطلق میزد روی تو ره گنبد از رق میزد

دیروز چشمانت نقشه جادوگری تمام‌عیار می‌کشید و زیبایی چهره‌ات راهِ آسمان را با لطافتی بی‌مانند سد کرده بود.

نکته ادبی: واژه «رای» به معنای قصد و نقشه، و «رق» به معنای پوست نازک و ظریف است که در اینجا استعاره‌ای برای درخشش و لطافت پوست صورت است.

تا داشتی آفتاب در سایهٔ زلف جان بر صفت ذره معلق میزد

تا وقتی خورشیدِ رخسارت را در سایه گیسوانت پنهان کرده بودی، جانِ من همچون ذره‌ای غبار در میانِ پرتوِ آن، سرگردان و معلق مانده بود.

نکته ادبی: «ذره» اشاره به ذرات غبار معلق در نور خورشید دارد که نمادی از ناچیزیِ عاشق در برابر عظمتِ جمال معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آفتاب در سایهٔ زلف

تشبیه چهره معشوق به خورشید و زلف به سایه که زیبایی صورت را احاطه کرده است.

تشبیه جان بر صفت ذره

جانِ عاشق به ذره غبار تشبیه شده که در پرتوِ جمال معشوق سرگردان است.