دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۶۹۴

مولوی
دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم
جانیکه بر آن زنده ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر آشفتگی و سرگشتگی عاشق در وادی عشق است، جایی که مرز میان محبت و جفا در هم می‌شکند و عاشق در اثر شوریدگی، به آنچه عزیز می‌دارد آسیب می‌زند.

شاعر در این عبارات، ناتوانیِ خود را در مدیریت احساساتِ متناقضِ عشق و خشم به تصویر می‌کشد و به این حقیقت تلخ اعتراف می‌کند که چگونه در اوجِ جنون، به جان و دلِ خویش و معشوق ستم روا داشته است.

معنای روان

دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم

خداوند یا روزگار به من دلی عطا کرد تا با آن به سوی دلبرم بروم، اما من در کمال حیرت، به جای مهرورزی، همان کسی را که پیش‌تر با محبت و نوازش گرامی داشته بودم، رنجاندم و آزرده خاطر کردم.

نکته ادبی: واژه دلستان استعاره‌ای از معشوق است که دل و هوش را می‌رباید؛ همچنین تقابل میان نواختن (به معنای تیمار داشتن و مهربانی) و زدن (به معنای آزار دادن)، تضاد درونیِ عاشق را عیان می‌کند.

جانیکه بر آن زنده ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم

من به آن جان و روحی که مایه زندگانی‌ام است و مرا شادمان و خندان نگه می‌دارد، به دلیل شدتِ جنونِ عاشقی چنان ضربه‌ای زدم که گویی به جانِ خویش آسیب رسانده‌ام.

نکته ادبی: جان در اینجا نمادِ هستی و آرامشِ شاعر است و دیوانه شدن، کنایه از خروج از عقلِ مصلحت‌بین و ورود به ساحتِ شوریدگیِ عشق است که باعثِ خودویرانگری می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) نواختم و زدم

کنار هم آمدن این دو واژه، نوسانِ رفتاری عاشق را میانِ مهر و قهر در یک لحظه نشان می‌دهد.

استعاره دلستان

واژه‌ای استعاری برای معشوق که دلبری می‌کند و دلِ عاشق را به یغما می‌برد.

اغراق دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم

شاعر با استفاده از این تعبیر، شدتِ نابخردی و آشفتگیِ حاصل از عشق را به حدِ اعلا رسانده است.