دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۶۶۲

مولوی
در خدمتت ای جان چو بدن میافتد زان سجده به بخت خویشتن میافتد
هر بار که اندر قدمت میافتم جان در باطن به پای من میافتد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به توصیفِ عمیق و عرفانیِ مقامِ تسلیم و فروتنی در برابر محبوب می‌پردازد. فضای حاکم بر شعر، فضایی است سرشار از عشق و خودشکنی که در آن، افتادن و خاکساری، نه یک ضعف، بلکه راهی برای تعالی و رسیدن به سعادتِ ابدی ترسیم شده است.

مضمون اصلی، پارادوکسِ زیبایی است که نشان می‌دهد چگونه انسان با پایین آوردنِ سرِ تسلیم در درگاهِ جانان، در واقع به جایگاهِ حقیقیِ خویش دست می‌یابد و جانِ او در این مسیرِ تواضع، به کمال و پایداری می‌رسد.

معنای روان

در خدمتت ای جان چو بدن میافتد زان سجده به بخت خویشتن میافتد

ای جانِ من، هنگامی که در پیشگاه تو کمر به خدمت می‌بندم و جسم خود را به نشانه تواضع به خاک می‌اندازم، از برکتِ همین سجده و فروتنی، بخت و اقبالِ من بلند می‌شود و به سعادت می‌رسم.

نکته ادبی: واژه "بدن" در برابر "جان" (مخاطب) قرار گرفته تا تضاد میان کالبد خاکی و حقیقتِ روحی را نشان دهد. افتادن به معنای کناییِ سجده است.

هر بار که اندر قدمت میافتم جان در باطن به پای من میافتد

هر زمان که از سرِ عشق در برابر قدم‌های تو بر زمین می‌افتم، در باطنِ خویش در می‌یابم که روح و جانم به یاری‌ام می‌آید و پایه‌های وجودی مرا استوار می‌کند.

نکته ادبی: ایهامِ لطیفی در کلمه "افتادن" وجود دارد که هم به معنای زمین‌گیر شدن و هم به معنای "واقع شدن" در مسیرِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) سجده کردن و افتادن

شاعر افتادن و زمین خوردن (که معمولاً به معنای ذلت است) را عاملِ بخت‌یاری و صعودِ معنوی می‌داند.

ایهام جان

به معنای روح و حقیقتِ هستی و همچنین به عنوان خطابی عاطفی برای محبوب به کار رفته است.