دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۶۵۶

مولوی
دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود
گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده پیوند عمیق و گسست‌ناپذیر میان عاشق و معبود است. شاعر در این قطعه، بر وفاداریِ همیشگی خود به ساحتِ قدسیِ معشوق تأکید دارد و نشان می‌دهد که این عشق، جان و ذهنش را چنان تسخیر کرده که لحظه‌ای از فکرِ محبوب خالی نمی‌ماند.

در نگاهی عمیق‌تر، این کلام بیانگرِ تضادِ میانِ هستیِ بی‌کرانِ خداوند و محدودیت‌های وجودیِ انسان است. عاشق در عینِ طلبِ شهود و مشاهده‌ی حقیقتِ معبود، با فروتنی در می‌یابد که خودِ انسانی‌اش و تعلقاتِ دنیوی، حجابی است که مانع از درکِ کامل و بی‌واسطه‌ی این حقیقتِ مطلق می‌شود.

معنای روان

دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود

هرگز از دامانِ بزرگی و جلالِ تو دست نمی‌کشم و شوقِ دیدارِ تو لحظه‌ای از ذهنِ آکنده از عشق و مستیِ من بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: واژه دامان کنایه از دستاویز و پناه جستن است و دماغ در متون کهن ادبی علاوه بر بینی، به معنای مغز و کانونِ اندیشه و خیال به کار می‌رفته است.

گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود

از تو می‌خواهم که خودت را همان‌گونه که حقیقتاً هستی به من نشان دهی؛ اما درمی‌یابم که اگر من نیز بخواهم حقیقتِ وجودی‌ام را با تمامِ نقص‌ها به تو نشان دهم، این مواجهه و وصال میسر نمی‌گردد.

نکته ادبی: گوئیکه در اینجا به معنای پرسش یا درخواستِ قلبی است و فعل نشود به معنای محقق نشدنِ پیوند به دلیلِ عدمِ تناسبِ میانِ کمالِ مطلقِ معشوق و نقصِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دامان جلال

جلال و بزرگیِ خداوند به لباسی تشبیه شده که دارای دامان است و عاشق برای تداومِ ارتباط، به آن چنگ زده است.

کنایه سودای تو از دماغ مستم نشود

اشاره به ماندگاریِ عشق در ذهن و اندیشه؛ سودا به معنای عشق و جنون در ذهنِ عاشق به تصویر کشیده شده است.