دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۶۵۱

مولوی
خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد
عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود دیوانه شود چون سر کوی تو رسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر جلوه‌ی بی‌مانند و والای معشوق است که حتی عناصر طبیعی همچون خورشید و باد در برابر زیبایی او کوچک و ناتوان شمرده می‌شوند. شاعر با این تصویرسازی، برتری مطلق معشوق بر جهان مادی را ترسیم می‌کند.

در بخش دوم، شاعر به تأثیر دگرگون‌کننده‌ی عشق بر عقل و خرد می‌پردازد؛ عشقی که به محض رسیدن به ساحت وجودی عاشق، منطق و نظم فکری او را به آشوب می‌کشد و وی را به مقام شیدایی و بی‌خودی می‌رساند.

معنای روان

خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد

خورشید چه جایگاهی دارد که بخواهد به زیبایی چهره تو دست یابد و یا بادِ بی‌قرار و بازیگوش چگونه شایستگی آن را دارد که به موهای تو نزدیک شود؟ در واقع زیبایی تو فراتر از دسترس تمام عناصر هستی است.

نکته ادبی: واژه «سبک‌سر» در اینجا برای توصیف باد به کار رفته که به معنای بی‌قرار، تندرو و بی‌ملاحظه است و با ماهیت درهم‌تنیده موی یار تضادی هنری ایجاد کرده است.

عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود دیوانه شود چون سر کوی تو رسد

عقل و خردی که مانند پادشاهی بر قلمرو وجود آدمی حکومت می‌کند و نظم امور را در دست دارد، زمانی که به کوی تو می‌رسد، تمامی منطق و متانت خود را از دست داده و به جنون و شیدایی دچار می‌شود.

نکته ادبی: «خواجه» در این بیت کنایه از عقل یا نفسِ تدبیرگر است که در اصطلاح عرفانی، در برابرِ جنونِ عشق، رنگ می‌بازد.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) خورشید که باشد که بروی تو رسد

شاعر برای نشان دادن عظمت زیبایی معشوق، خورشید را در برابر او ناچیز می‌شمارد.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) باد سبک‌سر

نسبت دادن ویژگیِ سبک‌سری یا همان بی‌قراری و بی‌منطقی به باد.

تضاد عقل / دیوانه

تقابل میان عقل و جنون برای بیان غلبه‌ی مطلق عشق بر منطق بشری.