دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۶۴۶

مولوی
خاک توام و خدای حق میداند واجب نبود که از منت بستاند
ور بستاند دعا گری پیشه کنم تا رحم کند پیش منت بنشاند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر اوج فروتنی و تسلیم عاشق در برابر معشوق است. شاعر خود را خاک درگاه معشوق می‌داند و با زبانی آمیخته به گله‌ای ظریف، تأکید می‌کند که نیازی به سخت‌گیری یا گرفتن دارایی عاشق نبود، چرا که او پیش از آن نیز تماماً از آنِ معشوق بوده است.

در بخش دوم، شاعر صبوری و توسل به دعا و زاری را به عنوان یگانه راهبرد خود برای جلب توجه معشوق برمی‌گزیند. او امیدوار است که با این رویه، سرانجام مهر و رحم معشوق برانگیخته شود و او را به مقام قرب و همنشینی بازگرداند.

معنای روان

خاک توام و خدای حق میداند واجب نبود که از منت بستاند

من در برابر تو بسیار ناچیز و خاکسارم و خداوند به حقیقتِ این بندگی آگاه است؛ نیازی نبود که با سخت‌گیری یا منت‌گذاری چیزی از من بستانی، چرا که من تماماً متعلق به تو هستم.

نکته ادبی: واژه خاک در اینجا استعاره از فروتنی و ناچیزی در برابر عظمت معشوق است.

ور بستاند دعا گری پیشه کنم تا رحم کند پیش منت بنشاند

اگر با این وجود باز هم بخواهی چیزی از من بستانی، من رویه خود را بر زاری و دعا قرار می‌دهم تا شاید دلت به رحم آید و مرا دوباره در جایگاه پیشین یعنی در کنار خود بنشانی.

نکته ادبی: دعاگری در اینجا به معنای پیشه کردنِ استمرار در دعا و نیایش برای جلب توجه معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خاک

اشاره به نهایت فروتنی و ناچیز بودن عاشق در برابر معشوق.

جناس بستاند و بنشاند

بهره‌گیری از شباهت لفظی دو واژه برای نشان دادن تقابل میان گرفتن و جای دادن.

کنایه پیشِ من بنشاند

کنایه از رسیدن به وصال و برخورداری از توجه و لطف معشوق.