دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۶۴۵

مولوی
حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد خود چیست بجز عشق که آنرا نگرد
بیزار شوم ز چشم در روز اجل گر عشق رها کند که جانرا نگرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بیانی پرشور، عشق را جوهر و سرشتِ حقیقیِ دل می‌داند و هرگونه جدایی میان دل و عشق را ناممکن می‌شمارد. از نگاه او، دل بدون عشق، معنا و هویتی ندارد و کارکردِ اصلیِ آن، جست‌وجوی مداوم در ساحتِ عشق است.

نگاه شاعر به جهان و هستی، نگاهی عاشقانه است که تا لحظه‌ی مرگ نیز تداوم می‌یابد. او چنان شیفته‌ی عشق است که دیدگان خود را در آستانه‌ی مرگ، تنها در صورتی شایسته‌ی ماندن می‌داند که همچنان درگیرِ عشق باشند و از آن غفلت نورزند.

معنای روان

حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد خود چیست بجز عشق که آنرا نگرد

هرگز ممکن نیست که دل از عشق به جهان روی برگرداند؛ اصلاً مگر دل چیست اگر غیر از عشق باشد که پیوسته به سوی آن گرایش دارد؟

نکته ادبی: واژه حاشا برای ابراز انکار شدید به کار رفته و فعل نگرد از ریشه گردیدن به معنای روی برگرداندن و اعراض کردن است.

بیزار شوم ز چشم در روز اجل گر عشق رها کند که جانرا نگرد

در روز مرگ، از چشمان خود بیزار خواهم بود اگر عشق اجازه دهد که آن‌ها به چیزی جز جایگاهِ جان (معشوق) بنگرند یا از دایره عشق خارج شوند.

نکته ادبی: اجل به معنای سرآمد عمر و مرگ است و عبارت بیزار شوم، نشان از اوج تعهد شاعر به عشق دارد که حتی اعضای بدن خود را بدون آن فاقد ارزش می‌داند.

آرایه‌های ادبی

استفهام انکاری خود چیست بجز عشق که آنرا نگرد

پرسشی که پاسخ آن روشن است و برای تأکید بر این نکته به کار رفته که ماهیت دل چیزی جز عشق نیست.

کنایه روز اجل

کنایه از هنگام مرگ و آخرین لحظات عمر انسان.

تضاد مفهومی بیزار شوم ز چشم

شاعر از نعمتی چون چشم در لحظه مرگ اعلام بیزاری می‌کند که بیانگر شدت شیفتگی و اولویت عشق بر هستی است.