دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۶۳۵

مولوی
چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد
گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به نکوهشِ دلبستگی به ظواهر و شهرت در دنیای فانی می‌پردازد و خواننده را به جست‌وجوی حقیقت در عمقِ معنا و اصالت دعوت می‌کند. شاعر تأکید دارد که انسانِ آزاده نباید تحت تأثیر فراز و فرودهای روزگار و حرف‌های مردم قرار گیرد، بلکه باید همت خود را برای دستیابی به گوهرهای نابِ وجودی مصروف دارد.

درونمایه اصلی این کلام، دعوت به عمق‌نگری و پرهیز از سطحی‌نگری است؛ همان‌گونه که مروارید گران‌بها در اعماق دریا نهفته است و آنچه در ساحل دیده می‌شود تنها کفی بی‌مقدار است، ارزش‌های انسانی نیز در ژرفای روح انسان است، نه در شهرت و بدنامی‌های زودگذر که بر سر زبان‌ها می‌افتد.

معنای روان

چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد

اگر در این روزگار ناپایدار، بدنامی گریبان‌گیر کسی شود، فردِ آزادمرد و صاحب‌کمال کسی نیست که تمام همّ و غم خود را صرفِ به دست آوردن نام و شهرت کند و نگرانِ حرف مردم باشد.

نکته ادبی: تقابل میان واژگانِ «بدنامی» و «نامداری» به کار رفته است تا بی‌ارزش بودنِ شهرتِ ظاهری در برابرِ حقیقتِ درونیِ انسان تبیین شود. «مرد» در اینجا به معنای جنسیت نیست، بلکه به معنای انسانِ کامل و صاحب‌همت است.

گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد

اگر خواهانِ دستیابی به گوهر حقیقت و کمال هستی، باید آن را در عمقِ دریا (سختی‌ها و ژرفای معنا) جست‌وجو کنی؛ زیرا آنچه که به آسانی بر ساحل می‌افتد، تنها کفِ روی آب است که هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: واژه «در» به معنای مروارید و استعاره از حقیقت و معرفت است. «کف» استعاره از ظواهر دنیوی و چیزهای بی‌محتوا است. تضاد میان «قعر دریا» و «کناری (ساحل)» برای نشان دادنِ سختیِ رسیدن به گوهرِ مقصود به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره در

اشاره به مروارید که نمادی از حقیقت، معرفت و ارزش‌های والای انسانی است.

استعاره کف

اشاره به کف روی آب که نمادِ ظواهر پوچ، شهرتِ ناپایدار و دانشِ سطحی است.

تضاد قعر دریا و کناری

تضاد میان عمق و سطح برای نشان دادنِ تفاوتِ میانِ حقایقِ اصیل و ظواهرِ بی‌مقدار.