دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۶۱۸

مولوی
جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید
ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عاشق در اوج رنج و سوزِ هجران است که به ناچار زبان به گلایه گشوده است. شاعر با تبیین وضعیتِ اضطراری خود، محبوب را به مهربانی و توجه فرا می‌خواند تا از ناله‌های سحرگاهی که ناشی از رنجِ فراق است، پیشگیری کند.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی عاشقانه و استمدادجویانه است که در آن عاشق، اگرچه با لحنی گلایه‌آمیز سخن می‌گوید، اما همواره چشم‌انتظارِ لطف و عنایتِ معشوق باقی مانده است.

معنای روان

جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید

ای محبوب من، حرارت و سوزِ عشق به نهایتِ خود رسیده است. اشتیاقِ من برای رسیدن به تو به قدری زیاد شده که کارم به شکایت و گله‌گزاری کشیده است.

نکته ادبی: واژه «تبش» به معنای تابش، حرارت و تب است. «به غایت رسیدن» کنایه از به اوج و نهایتِ طاقت رسیدن است.

ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید

اگر تمایل نداری که من در خلوت سحرگاهان با ناله و زاری به درگاه تو گلایه کنم، پس همین حالا به دادم برس و به سوی من توجه کن که اکنون وقتِ لطف و عنایتِ تو به من است.

نکته ادبی: «ارزانکه» در متون کهن به معنای «اگر چنانچه» و «اگر» است. «سحری» در اینجا به معنای زمان سحرگاه است.

آرایه‌های ادبی

کنایه به غایت رسیدن

اشاره به رسیدنِ سوز و گداز عاشق به نقطه پایان و تحملِ نهایی.

مراعات نظیر عشق و شوق

همنشینی واژگانی که با یکدیگر قرابت معنایی دارند و به تقویت تصویرسازی کمک می‌کنند.