دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۶۰۴

مولوی
تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند
چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین آنگه بنشان نفرت انگشت نهند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این کلام، سخن از ضرورتِ زدودنِ نقابِ 'خودی' و نفسانیات برای نیل به ساحتِ حقیقتِ مطلق است. شاعر تأکید دارد که تا زمانی که سالک در بندِ منیت و تعلقاتِ دنیوی و اخروی گرفتار است، راهی به کوی حقیقت نمی‌یابد.

در فضای این ابیات، غلبه بر منیت و رسیدن به مرحله‌ی 'مستی' از عشقِ حق، شرطِ نخستین است. پس از آن، سالک با رسیدن به مقامِ تجرد و پاکی، لاجرم از نگاهِ سطحیِ عوام، ملامت‌زده می‌شود و انگشت‌نما می‌گردد.

معنای روان

تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند

تا زمانی که به 'خودی' و 'منِ' خویش پایبند هستید، حقیقت راهی به سوی شما نخواهد گشود. هنگامی که از شراب عشق الهی سرمست شدید، آن نفسِ سرکش دیگر از میدان دید یا ساحتِ حضورِ شما بیرون نمی‌جهد و محو می‌گردد.

نکته ادبی: واژه 'بخودی' به معنای اسیرِ 'خود' و منیت بودن است. 'جهیدن' در اینجا به معنایِ پرشِ ناگهانی و بروزِ نفس در ساحتِ حضور است که با مستی از بین می‌رود.

چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین آنگه بنشان نفرت انگشت نهند

زمانی که به یقینِ کامل رسیدید و جانتان را از آلودگی‌های دنیا و دلبستگی به آخرت پاک کردید، در آن هنگام است که دیگران (نااهلان) با انگشتِ ملامت یا تعجب به شما اشاره می‌کنند.

نکته ادبی: ترکیبِ 'پاک آمدن' کنایه از تزکیه و تصفیه باطن است. 'نشان نفرت انگشت نهادن' استعاره از انگشت‌نما شدن در نظرِ مردمِ ظاهر‌بین است.

آرایه‌های ادبی

کنایه نشان نفرت انگشت نهند

اشاره به انگشت‌نما شدن و موردِ ملامت قرار گرفتنِ عارف در نظرِ دیگران.

مجاز هر دو عالم

اشاره به دنیا و آخرت، که عارف از هردو رها می‌شود.

نماد مست

نمادِ کسی که از عقلِ جزئی و قیدِ نفس رها شده و غرق در عشقِ الهی است.