دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۵۹۵

مولوی
بی زارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود
معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شاعر در این ابیات به دنبال نوعی از کمال و عشق است که فراتر از آرامش‌های سطحی و روزمره باشد. او عشقی را می‌طلبد که مانند آتش در وجودش شعله بکشد و حالتی از دگرگونی و اضطرابِ مقدس را در او ایجاد کند؛ چرا که از نظر او، عشقی که با آرامش و سکون همراه باشد، مرده و بی‌خاصیت است.

در نگاه او، معشوق نیز در مرتبه‌ای از وجود قرار دارد که با معیارهای دنیوی و خوشی‌های گذرا سنجیده نمی‌شود. این نگاه عرفانی، بیانگر آن است که حقیقتِ مطلق، فراتر از سرکشی‌های نفسانی و لذت‌های ناپایدار است و در نوعی از کمالِ ثابت و اصیل ریشه دارد.

معنای روان

بی زارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود

من از آن آب خنک و آرامی که خاصیت آتشین و سوزاننده عشق را نداشته باشد و از آن گیسوی پریشانی که دل را متلاطم و دگرگون نکند، بیزار هستم.

نکته ادبی: تضاد میان آب و آتش کنایه از تمایل به شوریدگی به جای عافیت‌طلبی است. واژه مشوش هم به معنی پریشان است و هم به لحاظ اشتقاقی با زلف ارتباط دارد.

معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود

محبوب من به گونه‌ای غرق در خوبی و کمال است که خوشیِ او از جنس خوشی‌های معمولی و فانی نیست؛ او چنان اصالت و جایگاه والایی دارد که هرگز تن به ناپاکی یا سرکشی‌های ذلت‌بار نمی‌دهد.

نکته ادبی: ترکیب بی‌خوش به معنای فراتر از لذت‌های جسمانی است و کنایه از تعالی معشوق است. سر داشتن در اینجا به معنای داشتن ریشه و اصالت وجودی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (پارادوکس) آب که آتش نشود

همنشینی آب و آتش برای بیان نیاز به شور و حرارت درونی به جای آرامش سطحی.

اشتقاق مشوشی مشوش

به کار بردن دو کلمه از یک ریشه برای تاکید بر پریشانی و شوریدگی گیسو.

کنایه سر داشتن

کنایه از اصالت داشتن، بزرگ‌منشی و دارا بودنِ گوهرِ جان.