دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۵۸۸

مولوی
بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدانسوی نماند
از بوی تو رنگ و بوی مامید زدند تا کار چنان شد که ز ما بوی نماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این دو بیت به توصیفِ تسلیمِ کاملِ عاشق در برابر حضورِ پرشورِ معشوق می‌پردازند. رایحه و حضورِ محبوب چنان قدرت و جذابیتی دارد که تمامِ دفاع‌ها و تلاش‌هایِ عاقلانه برایِ حفظِ خویشتن را در هم می‌شکند و عاشق چاره‌ای جز پناه بردن به دامنِ خودِ معشوق نمی‌بیند.

در مرحله‌ای بالاتر، این غلبه‌یِ عطرِ معشوق به فنایِ کاملِ عاشق می‌انجامد؛ تا جایی که دیگر هیچ نام و نشانی از «منِ» خویشتنِ عاشق باقی نمی‌ماند و او در حقیقتِ وجودیِ معشوق مستحیل و غرق می‌شود.

معنای روان

بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدانسوی نماند

وقتی نسیمِ حضور و رایحه یِ تو رسید، دیگر هیچ توجیه و راهی برایِ فرار یا دوری از تو باقی نماند؛ چرا که تنها مسیرِ ممکن برایِ پرهیز و گریز، حرکت به سمتِ خودِ تو بود.

نکته ادبی: واژه‌ی «روی» در اینجا به معنای راه، چاره و امکانِ انجامِ کار است.

از بوی تو رنگ و بوی مامید زدند تا کار چنان شد که ز ما بوی نماند

از بویِ خوشِ وجودِ تو، نشان و رنگِ ما نزدِ دیگران زیرِ سؤال رفت و به بازی گرفته شد؛ تا آنجا که کار به جایی رسید که دیگر هیچ بویِ مستقل و نشانه‌ای از «منِ» ما باقی نماند و تماماً در تو محو شدیم.

نکته ادبی: عبارتِ «بویِ ما مید زدند» به معنایِ به کنایه یا تمسخر یاد کردن و زیرِ سؤال بردنِ اعتبار و جایگاهِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

نماد بویت

رایحه و عطرِ معشوق در اینجا نمادِ حضور، تجلیِ ذات و تاثیرِ معنویِ اوست که تمامِ حواس و وجودِ عاشق را تسخیر می‌کند.

تناقض (پارادوکس) پرهیز و گریز

اینکه گریز از معشوق، نهایتاً به سمتِ خودِ او ختم می‌شود، بیانگرِ جاذبه‌یِ بی‌پایانِ محبوب است که راهی جز وصال یا فنا در او باقی نمی‌گذارد.