دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۵۵۵

مولوی
ای روز برآ که ذره ها رقص کنند آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند
جانها ز خوشی بی سر و پا رقص کنند در گوش تو گویم که کجا رقص کنند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به توصیف کیهانیِ شگرفی از هستی می‌پردازد که در آن، کل جهان از کوچک‌ترین ذرات گرفته تا بزرگ‌ترین افلاک، تحت تأثیر تجلیِ نورِ معشوق (خداوند) در حال رقص و جنبشی پرشور و عارفانه هستند. در نگاه عارفانه شاعر، حرکت، همان رقصِ عشق است که تمام موجودات را در بر گرفته است.

همچنین، شاعر به مقامِ ازخودبی‌خود شدن در عشق اشاره می‌کند؛ جایی که عاشق از شدت شعفِ درونی، عقل و حواسِ ظاهری (سر و پا) را کنار می‌نهد. او با لحنی رازآلود، خواننده را به کشف این حقیقت درونی دعوت می‌کند که این رقصِ روحانی، نه در عالم ظاهر، بلکه در ساحتِ باطن و خلوتِ جان اتفاق می‌افتد.

معنای روان

ای روز برآ که ذره ها رقص کنند آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند

ای خورشید حقیقت طلوع کن و بتاب، که با درخشش تو، تمام ذراتِ کوچک هستی به رقص و جنبش درمی‌آیند؛ همان وجود مقدسی که به خاطر نفوذ عشق او، چرخِ گردون و آسمان‌ها نیز به حرکت و رقص مشغول‌اند.

نکته ادبی: واژه «ذره» در عرفان نماد مخلوقات ناچیز در برابر عظمت خداوند است و «چرخ» استعاره‌ای است برای افلاک که همگی تحت فرمان معشوق به نظم و رقص درآمده‌اند.

جانها ز خوشی بی سر و پا رقص کنند در گوش تو گویم که کجا رقص کنند

روح‌های عاشق و مشتاق از شدت خوشی و شعفِ درونی، چنان از خود بی‌خود می‌شوند که تعادل و عقلِ خود را از دست داده و بی‌قرار می‌رقصند. اکنون من به صورت پنهانی و در گوش تو نجوا می‌کنم که این رقصِ جان، در چه مقام و جایگاه روحانی رخ می‌دهد.

نکته ادبی: عبارت «بی‌سر و پا» کنایه از حیرت و از دست دادنِ عقلِ جزئی و تعادلِ ظاهری در اثر غلبه‌ی شورِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) رقص کردن ذرات و چرخ

نسبت دادنِ عملِ انسانیِ «رقصیدن» به ذرات غبار و افلاک آسمانی برای بیان اینکه تمام هستی در هماهنگی با عشق در حرکت است.

استعاره روز

استعاره از خورشید حقیقت و نورِ وجودِ معشوق که با طلوع آن، عالم جان می‌گیرد.

کنایه بی سر و پا

کنایه از بی‌خویشتنی، از دست دادن عقل و حواسِ عادی و تسلیمِ محضِ عارف در برابر جذبه‌های الهی.