دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۵۴۷

مولوی
ایام وصال یار گوئی که نبود وان دولت بیشمار گوئی که نبود
از یار بجز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گوئی که نبود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بیانگر حسرت عمیق و حیرتِ شاعر از ناپایداریِ خوشی‌های گذشته است. گویی واقعیتِ تلخِ جدایی چنان بر زندگی چیره شده که خاطراتِ شیرینِ وصال، همانند یک رؤیای زودگذر یا توهمی دور به نظر می‌رسند.

شاعر در این ابیات به سوگِ از دست رفتنِ فرصت‌ها و روزهای خوش نشسته است و با ناباوری به گذشته نگاه می‌کند؛ گویی اکنون که تنها طعمِ تلخِ هجران باقی مانده، حتی باورِ وجودِ آن دورانِ طلایی برایش دشوار شده است.

معنای روان

ایام وصال یار گوئی که نبود وان دولت بیشمار گوئی که نبود

دورانِ شیرینِ رسیدن به معشوق چنان گذشت که گویی اصلاً وجود نداشته است و آن بهره‌مندی و دولتِ بی‌پایان نیز گویی هیچ‌گاه به دست نیامده بود.

نکته ادبی: تکرار عبارت «گوئی که نبود» برای تأکید بر ناباوری و حسرت است. «دولت» در اینجا به معنای سعادت و خوشبختی است.

از یار بجز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گوئی که نبود

از معشوق برای من چیزی جز دردِ دوری باقی نمانده است؛ تمام آن ایامِ خوشِ سپری‌شده نیز چنان محو شده‌اند که گویی هرگز رخ نداده بودند.

نکته ادبی: واژه «فراق» در مقابلِ «وصال» به کار رفته است تا تضادِ وضعیتِ کنونی و گذشته را نشان دهد.

آرایه‌های ادبی

تکرار گوئی که نبود

تکرارِ این عبارت در پایانِ هر مصراع برای تأکید بر انکارِ واقعیتِ گذشته و بیانِ اوجِ حسرت است.

تضاد وصال و فراق

تضاد میانِ «وصال» (رسیدن به یار) و «فراق» (دوری از یار) برای نشان دادنِ عمقِ تغییرِ وضعیت از سعادت به شقاوت.