دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۵۱۸

مولوی
از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید
والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد تو بر یاد آید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به بررسی پیوند میان رنج‌های انسانی و رجوع به ساحت الهی می‌پردازد. پیام اصلی این است که انسان اغلب در آسایش و غفلت، از حقیقتِ هستی دور می‌افتد و تنها زمانی که دردهای زندگی عرصه را بر او تنگ می‌کنند، روحِ خسته و درمانده‌اش به یاد خالق می‌افتد و در پیِ حقیقت می‌رود.

در بخش دوم، شاعر با تأکیدی سوگندگونه بیان می‌کند که رویکرد انسان به زندگی، نتیجه‌ی اعمالش را رقم می‌زند؛ اگر انسان در پی دادخواهی و حقیقت باشد، پاسخِ درخوری دریافت می‌کند، اما اگر به بازی‌های دنیا و فریب‌کاری سرگرم شود، سرانجامی جز فراموشی و بی‌اعتباری نخواهد داشت.

معنای روان

از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید

هنگامی که روح تو از شدت درد و رنج به ستوه می‌آید و فریاد می‌زند، آن زمان است که یاد خدای جهانیان در دل تو زنده می‌شود و به او روی می‌آوری.

نکته ادبی: عبارت "جان به فریاد آمدن" کنایه از نهایتِ عجز و ناتوانی در برابر سختی‌هاست.

والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد تو بر یاد آید

به خدا سوگند که اگر صادقانه طلب یاری کنی، فریادرس تو خواهند بود؛ اما اگر به فریب‌کاری و ظاهرسازی بپردازی، تنها خاطره‌ای کم‌رنگ و ناپایدار از تو باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: تضاد میان "داد" به معنای عدل و حقیقت و "عشوه" به معنای فریب و ظاهرسازی هسته‌ی اصلی این بیت است.

آرایه‌های ادبی

کنایه جان به فریاد آمدن

اشاره به اوجِ بی‌تابی و درماندگی انسان در برابر رنج‌ها و سختی‌های زندگی است.

تضاد داد و عشوه

تقابل میانِ راهِ حق‌جویی و دادخواهی با مسیرِ فریب و خودنمایی‌های سطحی است.

جناس داد و یاد

استفاده از واژگان هم‌قافیه برای افزایش موسیقی و تأثیرگذاریِ کلام است.