دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۵۱۶

مولوی
از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند
جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو بو میماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در فضای عرفانی و عاشقانه سروده شده است. شاعر از عظمت، جلوه و تأثیر بی‌مانندِ معشوق سخن می‌گوید که به‌گونه‌ای است که در برابر آن، تمامی تفاوت‌ها و دوگانگی‌های عالم، از جمله دوست و دشمن و ابزارهای ظاهری، رنگ می‌بازند و به نیستی می‌گرایند.

در عین حال، این ابیات به فنای عاشق در معشوق اشاره دارند؛ به‌طوری که حتی اگر معشوق، جانِ عاشق را بستاند و او را به نیستی بکشاند، همچنان ردِ پا و عطرِ خوشِ حضورِ آن یارِ دل‌ربا در هستی باقی می‌ماند و حقیقتِ عشق، جاودانه است.

معنای روان

از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند

به خاطر جلوه و شکوهِ وجودِ تو، دیگر هیچ تفاوتی میان دوست و دشمن باقی نمی‌ماند و در مجلسِ حضورِ تو، دیگر اثری از ابزارهای مادیِ شراب‌خواری همچون جام و سبو دیده نمی‌شود، چرا که همه چیز در برابرِ تو فانی می‌شود.

نکته ادبی: تاب به معنای جلوه، گرمی و تأثیرِ عشق است. نفیِ رطل و سبو، کنایه از بی‌نیاز شدن از اسبابِ ظاهری در برابرِ شهودِ حقیقیِ یار است.

جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو بو میماند

ای معشوق، حتی اگر فرض کنیم که تو جانِ مرا گرفتی و مرا به نیستی کشاندی، باز هم اثر و عطرِ دل‌انگیزِ شهدِ وجودِ تو بر لبانِ تو باقی می‌ماند و یادِ تو از بین نمی‌رود.

نکته ادبی: خون آشامیدن استعاره از گرفتنِ جانِ عاشق توسط معشوق یا نهایتِ رنج و تسلیمِ عاشق است. واژه بو در اینجا به معنای نشان و رایحه است.

آرایه‌های ادبی

کنایه خون آشامیدن

اشاره به گرفتنِ جانِ عاشق یا غلبه‌ی مطلقِ عشق بر هستیِ او دارد.

تضاد یار و عدو

برقرار کردنِ تقابل میان دوست و دشمن برای نشان دادنِ اینکه در برابرِ عظمتِ معشوق، هیچ تفاوتی باقی نمی‌ماند.

مراعات نظیر رطل و سبو

به‌کارگیری واژگانی که در یک حوزه معنایی قرار دارند (لوازم شراب‌خواری) برای ترسیم فضای مجلس.