دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۵۰۷

مولوی
آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد
گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بیانی شیوا به توصیف قدرتِ بی‌حد و حصر زیبایی و جاذبه‌ی معشوق می‌پردازد. معشوق به گونه‌ای ترسیم شده که نه‌تنها خرد و اندیشه آدمی را به بند می‌کشد، بلکه حتی استوارترین موجودات عالم، یعنی کوه‌ها را نیز دچار تلاطم و بی‌قراری می‌کند.

در ادامه، مفهومِ خطرناک و هزینه‌بر بودنِ راه عشق تبیین می‌شود. شاعر با طرحِ پرسشی درباره ظاهر معشوق، پاسخی می‌شنود که یادآورِ بهای سنگینِ عاشقی است؛ اینکه جان و سر دادن در راه زلفِ معشوق، رخدادی مکرر و معمول در این طریق پرمخاطره است.

معنای روان

آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد

آن معشوقی که خرد و اندیشه همگان را صید می‌کرد و به بند می‌کشید، همان کسی است که حتی کوه‌های استوار و سنگی نیز در برابر جلوه‌گری‌اش، تاب و توان خود را از دست می‌دادند و بی‌قرار می‌شدند.

نکته ادبی: تعبیر «شکارِ عقل» استعاره از ناتوانیِ خرد در برابر جاذبه‌ی عشق است و «بی‌قراریِ کوه» کنایه از عظمتِ زیبایی معشوق است که حتی عناصرِ غیرجاندار را نیز دگرگون می‌کند.

گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد

از او پرسیدم که آیا سرِ گیسوانت را کوتاه کردی؟ پاسخ داد که در راهِ رسیدن به همین زلفِ یار، سرهای بسیاری (عاشقان زیادی) فدا شده و از تن جدا گشته‌اند.

نکته ادبی: واژه «سر» در اینجا دارای ایهام است؛ یک‌بار به معنای نوکِ گیسو و بارِ دیگر به معنای «جان» یا «اندامِ سر». این تکرار، عمقِ فاجعه و قربانی شدنِ عاشق را به تصویر می‌کشد.

آرایه‌های ادبی

مبالغه (Hyperbole) کوه بیقرارش میشد

شاعر با نسبت دادنِ بی‌قراری به کوه که نمادِ استواری است، شدتِ جاذبه‌ی عشق را به تصویر می‌کشد.

ایهام و جناس (Pun) سر زلف ... سر اندر سر کارش

بازی با کلمه سر که در معنای نوکِ گیسو و سپس در معنای جان و سرِ انسان به کار رفته است.

استعاره (Metaphor) شکار عقل

به بند کشیده شدنِ اندیشه و خرد توسط زیبایی معشوق که مانند صیدی در دام افتاده است.