دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۹۸

مولوی
آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد
آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو بوی برد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر اوجِ شور و شیداییِ عاشق در برابر حضور معشوق است. شاعر چنان در عطرِ وجودِ معشوق غرق شده که این رایحه را فراتر از تمامِ روایاتِ اساطیری و تاریخیِ خوش‌بو می‌داند و فضا را به گونه‌ای ترسیم می‌کند که حتی کائنات و چرخِ روزگار نیز در برابر این شدتِ عشق، دچارِ حیرت و بی‌قراری شده‌اند.

درونمایه کلی این اثر، ستایشِ بی‌حدِ محبوب و برتری دادنِ معشوقِ حاضر بر هر آن چیزی است که در تاریخ به زیبایی و کمال مشهور بوده است. این ابیات، تجلیِ فضای عرفانی است که در آن، رایحه‌ی معشوق، نمادی از روح و حضورِ اوست که عاشق را از عالمِ مادی جدا می‌کند.

معنای روان

آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد

در آن لحظه‌ای که عطرِ خوشِ وجودت از لباسِ تو به مشامِ من می‌رسد، من چنان در حیرت و سرمستی فرو می‌روم که دیگر خود را نمی‌شناسم؛ گویی چرخِ گردون و روزگار نیز از عظمتِ این حال، گریبان‌چاک می‌دهند و در شگفت می‌مانند.

نکته ادبی: عبارت «چه کسم» استفهامی انکاری است که نشان‌دهنده از خود بی‌خود شدن و رسیدن به مرتبه‌ی فنای در محبوب است.

آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو بوی برد

آن پیراهنِ معروفِ حضرت یوسف که رایحه‌اش عالم‌گیر بود، اکنون کجا مانده است؟ چرا که امروز، عطرِ پیراهنِ تو چنان غلبه‌ای دارد که عطرِ آن پیراهنِ افسانه‌ای را نیز از یادها برده و از رونق انداخته است.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ قرآنیِ حضرت یوسف و پیراهنی که شفابخشِ دیدگانِ پدرش یعقوب شد؛ شاعر با این مقایسه بر برتریِ معشوقِ خود تأکید می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح پیرهن یوسف

اشاره به داستان قرآنیِ پیراهن حضرت یوسف که رایحه‌ای شفابخش داشت و نمادِ عطرِ خوشِ الهی است.

اغراق چرخ و فلک جامه درد

تصویرسازیِ شاعرانه برای نشان دادنِ حیرت و بی‌قراریِ کائنات در برابرِ حالِ عاشق.

کنایه بوی رسد

کنایه از تجلیِ روح و حضورِ عمیق و معنویِ معشوق بر جانِ عاشق که او را بی‌قرار می‌کند.