دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۹۷

مولوی
آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید
او چونکه چنان بد چنانم برسید من چونکه چنین نیم بدانم برسید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به توصیف لحظه‌ای پرشور و سهمگین از حضور محبوب می‌پردازد. فضا، فضای غلبه‌ی هیبت و زیباییِ یار بر جانِ عاشق است که او را در خود فرو می‌برد و کلام را از او می‌ستاند.

شاعر در این تقابل، میان کمالِ وجودیِ محبوب و نقصِ خود، نوعی آگاهیِ درونی و شرمِ عارفانه را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه حضورِ یار، آینه‌ی تمام‌نمایِ وضعیتِ روحیِ عاشق است.

معنای روان

آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید

آن دم که محبوبِ بلندبالا و خرامانم به نزد من آمد، از شدت شرم و هیبت حضورش، زبانم بند آمد و در سکوتی سنگین فرو رفتم، گویی جانم از تنم جدا شد و به سوی او پر کشید.

نکته ادبی: ترکیب «سرو روان» استعاره‌ای فاخر برای توصیف زیبایی و خرامیدن معشوق است و فعل «تن زدن» در ادبیات کهن به معنای سکوت کردن و از حرکت ایستادن است.

او چونکه چنان بد چنانم برسید من چونکه چنین نیم بدانم برسید

او که از کمال برخوردار بود، چنان تأثیری بر من گذاشت که مرا درگیرِ حالِ خود کرد، اما من که از آن مقام و کمال بی‌بهره‌ام، حضورش مرا به شیوه‌ای دیگر و متناسب با حالِ خویش به خود مشغول کرد.

نکته ادبی: تقابل میان «چنین» و «چنان» و «بدان» آرایه‌ای از تضاد و ایهام است که برای نشان دادن شکاف میان عالم معشوق و عاشق به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سرو روان

تشبیه قد و قامت محبوب به درخت سرو که نماد بلندقامتی و خرامیدن است.

ایهام و تضاد چنان، چنین، بدان

استفاده از واژگان مشابه برای نشان دادن تفاوت درونی و وضعیتِ عاشق و معشوق.

تشبیه چو جانم

مانند کردنِ تأثیرِ حضورِ محبوب به جان و روحِ عاشق.