دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۹۱

مولوی
آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه با زبانی عرفانی و شورانگیز، مقام فنا و استغنای عاشق را در برابر معبود ترسیم می‌کند. شاعر در پی بیان این حقیقت است که وقتی جان آدمی به سرچشمه‌ی حقیقت و عشق الهی راه یابد، تمامی دلبستگی‌های دنیوی و اخروی، از جان و مال و خانواده گرفته تا مالکیت بر کل جهان، رنگ می‌بازند و در برابر عظمت آن شهود، بی‌ارزش جلوه می‌کنند.

در واقع، «دیوانگی» در این کلام، نه یک نقص، که کمالی است ناشی از عشق که آدمی را از محدودیت‌های مادی رها می‌سازد؛ تا جایی که حتی اعطای مالکیت هر دو عالم (دنیا و آخرت) به چنین عاشقِ بی‌پروایی، در نظرش حقیر و ناچیز می‌نماید.

معنای روان

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند

کسی که حقیقتِ تو را دریافته و به مقامِ شناختِ الهی رسیده است، دیگر به جانِ خویش چه نیازی دارد؟ او همچنین دلبستگی به فرزند، خانواده و خانه و کاشانه برایش بی‌معنا می‌شود.

نکته ادبی: واژه «ترا» صورت کهنِ «تو را» است و «عیال» در اینجا به معنای افراد تحت تکفل و خانواده است. تکرارِ «چه کند» پرسشِ انکاری است که بر بی‌نیازیِ عاشق تأکید دارد.

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند

اگر کسی را به عشقِ خود مبتلا (دیوانه) کنی و تمامِ عالمِ هستی (دنیا و آخرت) را به او ببخشی، آن‌کسی که دیوانه‌یِ توست، با این دو جهان چه کار دارد؟ (یعنی در برابرِ عشقِ تو، این‌ها همه ناچیز است).

نکته ادبی: «هر دو جهان» به معنایِ دنیایِ مادی و سرایِ باقی است که در اینجا در مقابلِ مقامِ عشقِ معبود، فاقدِ ارزشِ ذاتی دانسته شده است.

آرایه‌های ادبی

پرسش انکاری (استفهام انکاری) جان را چه کند / خانمان را چه کند / جهان را چه کند

شاعر با طرح پرسش‌هایی که پاسخشان منفی است، بر استغنای کامل عارف از غیرِ معبود تأکید می‌ورزد.

تضاد (طباق) دیوانه کنی / هر دو جهانش بخشی

تضاد میان جنونِ عشق و داراییِ عظیم (دو جهان) که نشان‌دهنده‌ی برتریِ مقامِ عشق بر تمامِ داشته‌های عالم است.