دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۹۰

مولوی
آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود
چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این کلام، شاعر به تحول وجودی انسان در مواجهه با جمالِ یار می‌پردازد. دیدنِ معشوق یا جلوه جمالِ حقیقت، چنان نیرویی دارد که سراسر وجودِ بیننده را به شور و حیرت وا می‌دارد.

کسی که در برابر این شکوه، تغییری نکند و همچنان در بندِ عالمِ ماده باقی بماند، در حقیقت بهره‌ای از حیاتِ حقیقی نبرده است. جانِ چنین انسانی همانند دیواری گِلی و کلوخ‌مانند، محبوس در تاریکیِ غفلت است و توانِ پرواز ندارد.

معنای روان

آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود

کسی که تو را ببیند و از دیدارت شادمان نشود و از شدتِ حیرت و شگفتی در برابرِ زیباییِ تو، دهانش باز نماند (و مات و مبهوت نشود)،

نکته ادبی: عبارت «گشاده دندان» کنایه از باز شدنِ دهان از فرط تعجب و حیرت است که در ادبیاتِ کهن برای نشان دادنِ بهت و شگفتی به کار می‌رود.

چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود

اگر وجود و روحِ او به اندازه هزار برابرِ آنچه هست، رشد و کمال پیدا نکند، او چیزی جز یک زندانِ خاکی و پُر از کلوخ و گِل نیست (و روحش در زندانِ تن اسیر مانده است).

نکته ادبی: استعاره «کاهگل و کلوخ» برای زندان، نمادی از تنِ مادی و تعلقاتِ دنیوی است که مانعِ تعالیِ روح و رشدِ معنوی انسان می‌شود.

آرایه‌های ادبی

کنایه گشاده دندان

اشاره به حیرت‌زدگی و بهتِ ناشی از دیدنِ جمالِ بی‌پایانِ محبوب.

استعاره کاهگل و کلوخ

نمادِ وجودِ مادی، پست و بی بهره از نورِ معنوی که همچون دیواری سنگی راهِ رشدِ روح را بسته است.

اغراق هزار چندان نشود

برای تأکید بر وسعت و عظمتِ تحولِ روحیِ حاصل از عشق استفاده شده است.