دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۸۷

مولوی
آن کان نبات و تنگ شکر نامد وان آب حیات بحر گوهر نامد
گفتم بروم به عشوه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر دربردارنده‌یِ حسرت و تلاطمِ درونیِ عاشقی است که در جست‌وجویِ محبوبی والا و قدسی است. شاعر در این قطعه، به ستایشِ اوصافِ کمالی و جان‌بخشِ معشوق می‌پردازد و در نهایت از ناتوانیِ خویش در برابرِ عظمتِ او سخن می‌گوید.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از شوق و حیرت است؛ عاشق با نقشه‌ای برای فریب یا نزدیکی به محبوب گام برمی‌دارد، اما در مواجهه‌ی مستقیم با حقیقتِ جمالِ او، تمامِ ترفندها رنگ می‌بازد و زبانش بند می‌آید.

معنای روان

آن کان نبات و تنگ شکر نامد وان آب حیات بحر گوهر نامد

و آن آبِ زندگانی که در دریایِ گوهرها نهفته است، به سوی من جاری نشد.

نکته ادبی: آب حیات نمادِ کمال، فیض الهی و ابدیت است.

گفتم بروم به عشوه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد

اما زمانی که او را به حقیقت دیدم، زبانم بند آمد و ترفندهایم راه به جایی نبرد.

نکته ادبی: دم بر نیامدن کنایه از ناتوانی در تکلم و سکوتِ مطلق در برابر عظمت محبوب است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کان نبات و تنگ شکر / آب حیات

انتساب صفات شیرینی و حیات‌بخشی به محبوب برای تبیین جایگاه والا و دل‌انگیز او.

کنایه و ایهام دم / دم دادن / دم بر نیامدن

استفاده از واژه‌ی دم برای تبیین ترفند و فریب (دم دادن) و همزمان اشاره به تنفس و توانِ کلام (دم بر نیامدن) که نشانگر حیرت عاشق است.