دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۸۱

مولوی
آن روز که عشق با دلم بستیزد جان پای برهنه از میان بگریزد
دیوانه کسی که عاقلم پندارد عاقل مردی که او ز من پرهیزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به توصیف حال‌وهوای شیدایی و آشفتگی درونی عاشق می‌پردازد که در مواجهه با قدرتِ غالبِ عشق، تمام مرزهای خرد و منطقِ مرسوم را در هم می‌شکند.

شاعر در این فضا، دیوانگیِ ناشی از عشق را حقیقتِ محض می‌داند و خردِ متعارفِ عاقلان را در برابرِ این حالِ درونی، ناتوان و بی‌معنا جلوه می‌دهد و معتقد است که عاقلانِ واقعی باید از این وادیِ جنون‌آمیز فاصله بگیرند.

معنای روان

آن روز که عشق با دلم بستیزد جان پای برهنه از میان بگریزد

روزی که عشق به جنگ و ستیز با قلب من برخیزد، جان و روان من از شدتِ فشارِ آن بی‌تاب می‌شود و از فرطِ وحشت و بی‌پناهی، با پای برهنه و بدون هیچ آمادگی از این میدانِ بلا فرار می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه عشق به یک مهاجمِ جنگجو که به دل حمله می‌کند؛ «پای برهنه گریختن» کنایه از اوجِ اضطرار و بی‌پناهی در برابرِ قدرتِ عشق است.

دیوانه کسی که عاقلم پندارد عاقل مردی که او ز من پرهیزد

کسی که مرا فردی عاقل و برخوردار از منطقِ معمولِ دنیا بداند، خودش دچار نادانی و جنون است و فردِ خردمند کسی است که با درکِ وضعیتِ من، از من و این احوالِ جنون‌آمیز دوری می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میانِ «دیوانه» و «عاقل» در این بیت، نشان‌دهنده پارادوکسِ عشق است که در آن، نگاهِ عرفی به عقل و جنون واژگون شده و شاعر، ظاهربینان را نادان می‌خواند.

آرایه‌های ادبی

تشخیص عشق با دلم بستیزد

نسبت دادن ویژگیِ انسانی (جنگیدن و ستیز) به مفهومِ انتزاعیِ عشق که بیانگرِ قدرتِ تهاجمی و ویرانگرِ آن بر جانِ عاشق است.

کنایه پای برهنه از میان بگریزد

کنایه از اوجِ هراس، بی‌پناهی و عدمِ آمادگیِ روح برای مقابله با هجومِ ناگهانیِ عشق.

تضاد و پارادوکس دیوانه / عاقل

تقابلِ مفاهیمِ عقل و جنون برای به چالش کشیدنِ معیارهایِ متداولِ جامعه و نشان دادنِ اینکه در وادیِ عشق، مرزهایِ خرد جابه‌جا می‌شود.