دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۷۸

مولوی
آن روز که جانم ره کیوان گیرد اجزای تنم خاک پریشان گیرد
بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز تا برجهم از خاک و تنم جان گیرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویری از گذارِ روح از کالبد مادی به سوی عالم بالا را ترسیم می‌کند. شاعر با پذیرش ناگزیریِ مرگ و فرسایش بدن در خاک، نگاهی امیدوارانه به لحظه عروج دارد و مرگ را نه به معنای نابودی مطلق، بلکه نقطه عطفی برای تعالی روح می‌داند.

در ادامه، شاعر با تمسک به حضور معشوق، از او می‌خواهد که با کلامِ معجزه‌گر خود، فرمان رستاخیز صادر کند. این تصویر بیانگر این معناست که حیاتِ حقیقیِ انسان، نه در کالبد خاکی، بلکه در پیوند و هم‌سخنی با یار نهفته است که می‌تواند حتی غبارِ مرگ را به زندگی بدل سازد.

معنای روان

آن روز که جانم ره کیوان گیرد اجزای تنم خاک پریشان گیرد

روزی که روحِ من مسیرِ آسمان‌ها و عالمِ ملکوت را در پیش بگیرد و اجزایِ جسمِ من در خاک تجزیه و پراکنده شود.

نکته ادبی: «کیوان» در نجومِ قدیم بلندترین سپهرِ هفت‌گانه بوده و در اینجا نمادِ عالمِ بالاست که نشان‌دهنده تعالی و اوج‌گیریِ روح است.

بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز تا برجهم از خاک و تنم جان گیرد

بر روی خاکِ مزارم با انگشتِ خود بنویس «برخیز»؛ تا من با دیدنِ این فرمان از خاک برخیزم و پیکرم دوباره جان بگیرد.

نکته ادبی: «برجهیدن» به معنای به سرعت جهیدن است که در اینجا کنایه از رستاخیز و زنده شدنِ ناگهانی و پرشورِ عاشق با دمِ مسیحاییِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره و نمادپردازی ره کیوان

اشاره به عروجِ روح به بالاترین جایگاه آسمانی و رهایی از قیدوبندهای زمینی.

کنایه خاک پریشان گیرد

اشاره به پوسیدن و تجزیه شدن بدن در خاک پس از مرگ.

تلمیح بنویس که خیز

تداعی‌گرِ قدرتِ کلامِ الهی در زنده کردنِ مردگان، شبیه به دمِ مسیحایی.